
مصاحبۀ جولیا باگینی با پاتریشا چرچلند در شمارۀ آوریل مجلۀ فیلسوفان (The Philosophers’ Magazine): چرچلند دربارۀ کتاب جدیدش با عنوان Braintrust (اعتماد مغزی: عصبشناسی دربارۀ اخلاق به ما چه میگوید) سخن میگوید و در پایان مصاحبه دربارۀ پیدایش «مادیانگاری حذفی» توضیح میدهد.
او میگوید: «بیشتر مردم این دیدگاه را صرفاً به صورت کاریکاتوری میشناسند و در نتیجه، شکلی حصیری از این دیدگاه را در نظر گرفته و به آن حمله میکنند». به نظر او، دیدگاه بهعنوان دیدگاه احمقانهای به این شکل تلقی میشود: باور به اینکه باور وجود ندارد یا انکار وجود آگاهی، اما چرچلند معتقد است که واقعاً در این نظریه حذفی در کار نیست؛ این دیدگاه صرفاً دربارۀ تبیین و سازماندهی مجدد مفاهیم است و ربطی به متافیزیک ندارد. اما پس چرا آن را «مادیانگاری حذفی» مینامید؟
ریچارد ررتی برای اولین بار واژۀ «مادیانگاری حذفی» را مطرح کرد. چرچلند میگوید: «ما دربارۀ اینکه آن را مادیانگاری بازنگرانه (revisionary) بنامیم بحث کردیم و پاول گفت؛ ببین، اگر واژۀ کاملاً جدیدی را معرفی کنیم، (الف) افراد آن را تشخیص نخواهند داد و (ب) خواهند گفت که این تازه به دوران رسیدهها دیگر که هستند و ما بهکلی طرد خواهیم شد. برای همین، فکر کردیم بهتر است چیزی را انتخاب کنیم که آشناست و با آن پیش برویم. اما من نهایتاً فکر میکنم که این کار اشتباه بود. من اگر دوباره از اول شروع میکردم آن را مادیانگاری بازنگرانه مینامیدم؛ اگر این فرصت را داشتم، آن را مادیانگاری دوستداشتنی [مامانی!] (nice guy materialism) مینامیدم. دیدگاه واقعی چیست؟
او میگوید: «آتش که در اصل علاوه بر چیزی که چوب را میسوزاند، شامل خورشید، صاعقه و غیره هم میشود، به انواع مختلفی تفکیک شد. همین اتفاق در مورد حافظه هم افتاد ... دستگاههای مختلفی برای حافظه وجود دارند. ما میدانیم که حافظه مؤلفهها و اجزای مختلفی دارد و آنها به لحاظ تشریحی از یکدیگر قابلتفکیکاند ... هیچ چیزی دقیقاً حذف نمیشود، اما شاید دیگر تبیین حافظه نتواند به سازوکار تبیینی واحدی وابسته باشد. ما آنچه را در خورشید، سوختن چوب و صاعقه رخ میدهد، یک چیز نمیدانیم ... در تبیینهای ما این امور از یکدیگر جدا میشوند. شاید در مورد حافظه و سایر مفاهیم ذهنی هم همینطور باشد».
مقصود این نیست که آگاهی، باور و میل وجود ندارند و باید حذف شوند، بلکه مقصود این است که ما باید در تبیینهای عامیانۀ خود از حیات ذهنیمان بازنگری کنیم تا با فهم در حال رشد ما از طرز کار مغزمان مطابقت داشته باشند.
برگرفته از وبلاگ talking philosophy (جیمز گاروی)