تبليغاتX
فلسفه ذهن

فلسفه ذهن

فلسفه ذهن، روان‌شناسی و علوم شناختی

به گزارش اریک شویتسگبل، نیکلاس هامفری اخیراً در کنفرانسی تبیینی تکاملی از آگاهی ارائه داده است. من قبلاً در این وبلاگ ارزیابی و گزارشی از دیدگاه تکاملی هامفری به کیفیات ذهنی ارائه دادم (اصل مقاله هامفری درباره کیفیات ذهنی را ازاینجا دریافت کنید).

 

اریک شویتسگبلنیکلاس هامفری

 

اجازه بدهید اصل مسئله "تبیین تکاملی آگاهی" را توضیح دهم: مسلماً ادراک حسی آگاهانه نقشی اساسی در رفتارهای ما، گریز از خطر، یافتن احتیاجات و مانند اینها دارد اما موضوع این است که همه اینها می‌توانست با سازوکاری غیرآگاهانه هم به دست آید. جان سرل آگاهی را برای خلاقیت لازم می‌داند اما خلاقیت فاقد آگاهی هم قابل تصور است. در بسیاری از موارد خلاقیت‌های ما بدون آگاهی رخ می‌دهند. دنت و روزنتال نقش تکاملی آگاهی را بخشیدن معرفت به خود می‌دانند: آگاهی به ما معرفت به خود می‌دهد تا ذهن به خود توجه داشته باشد. اما به نظر می‌رسد توجه به خود هم بدون آگاهی ممکن است و آگاهی برای آن ضروری نیست. هامفری معتقد است که نقش آگاهی "انگیزه دادن" است؛ به خاطر آگاهی است که کارهایی می‌کنیم که بدون آگاهی انجام نمی‌دادیم البته نه به این معنا که انجام دادن آن کارها بدون آگاهی "ناممکن" باشد بلکه بدون آگاهی انگیزه‌ای برای انجام این کارها نداشتیم. آگاهی موجب می‌شود که از مرگ بترسیم، زندگی برای ما لذت‌بخش باشد، هنر و شعر برای ما جذاب باشد.

+   شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 19:9  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  | 

به نظر می‌رسد که اخلاق یا دست‌کم بنیادهای آن ماهیتی شهودی (برخاسته از تصورات متعارف) دارد (انسان‌ها معرفتی ضمنی به خوب و بد دارند؛ احکام اخلاقی عرفی مبتنی بر حالات ذهنی هستند). در شرایط خاصی می‌خواهیم بفهمیم که آیا تصور متعارف ما اجازه اسناد احکام اخلاقی را می‌دهد یا از حکم دادن در این مورد خودداری می‌کند (یعنی تعلیق حکم می‌کند). فرض کنید که واقعاً ذهن‌مندی را در تصورات عرفی یک رابطه کارکردی می‌دانیم (بر اساس استدلال زبان خصوصی ویتگنشتاین، رفتار و روابط کارکردی نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری واژگان مربوط به حالات ذهنی دارند پس چندان هم بعید نیست که روان‌شناسی عامیانه یا درک عرفی از حالات ذهنی ارتباط تنگاتنگی با مفاهیم کارکردی داشته باشد). می‌دانیم که همین روابط کارکردی را موجودات دیگری هم می‌توانند تحقق ببخشند یعنی به عنوان مثال، با دریافت ورودی حسی خاصی مانند خراش سوزن وارد حالت درونی خاصی بشوند سپس خروجی رفتاری خاصی مانند فریاد کشیدن را صادر کنند. حتی مصنوعاتی مانند کامپیوتر و ربات هم می‌توانند این ساختار کارکردی را محقق کنند. آیا با پذیرش همه این مقدمات، تصور عرفی اجازه اسناد احکام اخلاقی را به موجودات دیگر و حتی مصنوعات می‌دهد؟ این پرسش از این نظر مهم است که به خاطر وابستگی مفاهیم اخلاقی به مفاهیم ذهنی (التفاتی)، اسناد یا عدم اسناد مفاهیم اخلاقی به این موجودات می‌تواند نشان دهد که کارکردگرایی دیدگاه عرفی مناسبی دربارۀ ذهن است یا نیست. (البته برای کارکردگرایانی که به روان‌شناسی عامیانه توجهی ندارند –به تعبیر ند بلاک، روان‌کارکردگرایان یا کارکردگرایان تجربی-، این آزمون محک مهمی به شمار نمی‌رود اما برای کارکردگرایان عرفی، این آزمون باید بسیار مهم باشد.) بگذارید برای محک زدن این تصورات عرفی، صحنه زیر را مجسم کنیم: شما رباتی در خانه دارید که بدنی شبیه انسان دارد، ارتباط شما با هم زیاد است، او با شما صحبت می‌کند، پای صحبت‌های شما می‌نشیند، ، وقتی شما ناراحت می‌شوید، با دریافت ورودی بصری ناراحتی شما، خروجی حالت چهره مغموم و یا اشک از او صادر می‌شود (و شما می‌دانید که همه اینها برنامه‌ریزی شده است)، او با ورودی شادی شما خروجی خنده را بیرون می‌دهد و همین‌طور. روزی وارد خانه می‌شوید و می‌بینید که چاقویی در بدن او فرو رفته و او (بر اساس برنامه‌ای که در او نصب شده است) به زمین افتاده و در حال فریاد کشیدن است؛ در این حالت چه گرایشی از خود بروز می‌دهید؟ (توجه داشته باشید که رفتار شما در اینجا مهم نیست زیرا ممکن است به خاطر آسیبی که به این وسیلۀ گران‌قیمت وارد شده، هل شوید، سریع به تعمیرگاه زنگ بزنید و ...، آنچه مهم است این است که آیا شما همان گرایشی را که به یک انسان زخم خورده یا حتی یک حیوان زخمی دارید، به او هم دارید یا نه؟) اگر تصور عرفی این گرایش اخلاقی را داشته باشد، معلوم می‌شود که کارکردگرایی واقعاً در شبکه مفاهیم عرفی ما جا دارد و تصور درستی از حالات ذهنی است؛ اما در غیر این صورت، خاستگاه عرفی کارکردگرایی از میان می‌رود. من فکر می‌کنم تصورات عامیانه از دادن حکم در این مورد خودداری می‌کنند و حکم خاصی نمی‌دهند! شاید هم از آنجا که زیست‌شناسی در تصور عرفی ما از ذهن‌مندی سهم بسزایی دارد، موجودات غیرزیستی از نظر ما فاقد حالات ذهنی باشند؛ شاید اگر عرف توجه کند که این موجود هرچند ظاهراً شبیه انسان‌ها است، درونش پر از سیم‌پیچی‌ها و قطعات فلزی است، از ابراز گرایش اخلاقی در مقابل آن خودداری کند؛ در این صورت، احتمال انتفای منشأ عرفی برای کارکردگرایی قوت می‌گیرد.

 

به زودی، اخلاق را بر اساس پیوندگرایی (تقریر چرچلند) به اختصار بیان خواهم کرد.

 

خبر: سایت http://www.philosophyofmind.org فراخوانی به صورت زیر اعلام کرده است: یک مقاله حدود ۵۰-۷۵ صفحه ای در سطح ابتدائی حدود ۴-۶ فصل که مفاهیم اساسی زمینه های مورد اختلاف را توضیح میدهد. مقاله دوم هم به همین صورت مفاهیم اساسی فلسفه ذهن را توضیح میدهد. این دو متن درسی باید در حد ابتدائی و برای خوانندگانی که با فلسفه آشنا نیستند نوشته شوند. مقالات به صورت آنلاین در همین سایت منتشر میشوند. مبلغ ۱۰.۰۰۰ دلار برای اولین مقاله پذیرفته شده پرداخت خواهد شد. همه حقوق هم برای خود نویسنده محفوظ است.

 

من که فرصت نوشتنش را ندارم ولی ۱۰.۰۰۰ دلار (آن هم با حفظ حقوق برای نویسنده) پول بدی نیست!

+   پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:19  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  | 

پیوندگرایی؛ یک پارادایم جدید در علم شناختی؟

 

 پاول و پتریشا چرچلند (کارتون)

 

دیدگاه کلاسیک دربارۀ شناخت سه مؤلفه دارد:

1. زبان فکر جری فودر: باورها جملاتی در زبان فکرند (فکر جملات رخ‌دهنده است یعنی جملاتی که به طور فعال و در حال حاضر ملاحظه می‌شوند اما باور جملات ذخیره شده است).

2. فکر و در کل فعالیت شناختی: به روز کردن جملات باور از طریق استنتاج منطقی است.

3. یادگیری: بازنگری مجموعه جملات ذخیره شده (باور) بر اساس قاعده است.

این دیدگاه کلاسیک را "گزاره‌گرایی" (propositionalism) می‌نامیم.

از نقاط قوت گزاره‌گرایی: تناسب با محاسبه‌گرایی (computationalism) (اجرای کامپیوتری). فکر کردن و یادگیری فرایندهای محاسباتی (برنامه‌هایی) هستند که به وسیلۀ صورت (form) و نحوشان (syntax) عملیاتی بر فکر و باور انجام می‌دهند. برنامه‌ها الگوریتم‌هایی را اجرا می‌کنند که فکر و باور را بر اساس صورت و نحوشان با حفظ معناشناسی منتقل می‌کنند. اما چرچلند این تناسب را نقطه ضعف گزاره‌گرایی می‌داند؛ سازمان‌دهی مغز بسیار متفاوت از سازماندهی کامپیوتر است. چرچلند پیوندگرایی (connectionism) را به عنوان یک پارادایم جدید مطرح می‌کند. محاسبه‌گرا فکر را به وسیلۀ سلسله مصادیقی از جملات در پردازشگر مرکزی کامپیوتر محقق می‌داند اما پیوندگرا فکر را به عنوان الگوی فعالیت در واحدهای یک شبکه عصبی محقق می‌داند. محاسبه‌گرا فعالیت شناختی را تبدیل مجموعه مصادیق فکر بر اساس یک برنامۀ حساس به ساختار می‌داند اما پیوندگرا آن را تبدیل الگوهای فعالیت در واحدهای یک شبکه عصبی بر اساس وزن پیوند میان آنها می‌داند.

رابطه بردارگرایی (vectorialism) با پیوندگرایی همان رابطه گزاره‌گرایی با محاسبه‌گرایی است. گزاره‌گرایی: فکر جملات رخ‌دهنده در زبان فکر درونی است، و بردارگرایی: فکر بردارهایی در فعالیت عصبی درونی کدگذاری است. گزاره‌گرایی: باور جملات ذخیره شده در زبان فکر است، و بردارگرایی: باور ماتریکس وزن‌های پیوند یا مجموعه معادله‌های بردار فعالیت است. گزاره‌گرایی: فکر کردن یا فعالیت شناختی استنتاج منطقی است، و بردارگرایی: فعالیت شناختی تغییر بردار فعالیت به وسیلۀ ضریب ماتریکس و تبدلات غیرخطی (nonlinear) است. گزاره‌گرایی: یادگیری بازنگری مجموعه باورها بر اساس قاعده است و بردارگرایی: یادگیری بازنگری ماتریکس وزن‌های پیوند بر اساس ریاضی است یا بازنگری مجموعه معادله‌های بردارهای فعالیت. بردارگرایی را می‌توان به زبان هندسی و حرکتی هم بیان کرد (همانند چرچلند) یعنی فکر (بردار فعالیت) را می‌توان به عنوان نقاطی در فضای فعالیت هم تصور کرد؛ باور (ماتریکس وزن) را به عنوان نقاطی در فضای وزن؛ فکر کردن (به روز کردن بردارهای فعالیت) را به عنوان حرکت در فضای فعالیت؛ و یادگیری (به روز کردن ماتریکس‌های وزن) را به عنوان حرکت در فضای وزن تصور کرد.

البته ممکن است کسی پیوندگرا باشد اما بردارگرا نباشد مانند پیوندگرایان اجرایی (implementational). چرچلند گاهی این دیدگاه (بردارگرایی) را به عنوان "معناشناسی حالت-فضا" تعبیر می‌کند اما ظاهراً تعبیر "معناشناسی" در این سطح کاربرد ندارد زیرا این دیدگاه دربارۀ صورت بازنمودهای ذهنی است نه محتوای آنها پس ربطی به معناشناسی ندارد.

 

 

در کل، دستگاه‌های پیوندگرا یا شبکه‌های عصبی تصویر متفاوتی را از ذهن به دست می‌دهند. یک شبکه عصبی از تعداد زیادی از پردازشگرهایی شبیه سلول عصبی  که واحد (node) یا پیوند (node) نامیده می‌شوند، تشکیل می‌شود؛ این واحدها پیام‌های انگیزنده یا بازدارنده‌ای را به یکدیگر می‌فرستند. پیوندها به وسیلۀ پیام‌های دریافتی روشن (فعال) یا خاموش می‌شوند که به خروجی واحدهای متصل به آنها و قوت پیوند ("وزن") میان آنها بستگی دارد. عملاً یک واحد فقط از دو یا سه واحد دیگر یا چند واحد پیام را دریافت می‌کند اما در مقام نظر، تعداد این واحدها می‌تواند هزاران یا میلیون‌ها واحد باشد.

مهم‌ترین تفاوت میان شبکه‌های عصبی و کامپیوترهای معمولی فقدان واحد پردازش مرکزی در شبکه‌های پیوندگرا است.

یکی از مزایای پیوندگرایی به نظر چرچلند مقبولیت زیست‌شناختی آن است. واحدهای شبکه پیوندگرایانه را می‌توان الگوهای ساده‌ای از سلول‌های عصبی و پیوندها را الگوهای ساده‌ای از سیناپس‌ها دانست.

یکی دیگر از مزایای آن به نظر چرچلند تبیین آن از طبقه‌بندی (توانایی انسان برای طبقه‌بندی) است. شبکه‌های پیوندگرا بازنمودهای غنی و ساختارمندی را بازنمایی می‌کنند که هم آنها را قادر به رفتارهای پیچیده می‌سازد و هم با ساختار واقعی ورودی متناظر است. چرچلند این نوع مهارت‌های طبقه‌بندی را بر حسب "بازنمودهای نمونه" (prototype) در فضای فعالیت واحد پنهان تبیین می‌کند.

مزیت دیگر پیوندگرایی تبیین مشابهت به عنوان تناظر با نزدیکی در فضای حالت است. او از این ویژگی برای تبیین کیفیات ذهنی استفاده می‌کند.

مزیت دیگر سرعت است. عملیات شبکه‌های پیوندگرایانه به خاطر پردازش موازی‌شان بسیار سریع است. از مزایای پردازش موازی شباهت بیشتر آن با فعالیت‌های شناختی معمول انسان است: انسان‌ها همزمان چند پردازش موازی را انجام می‌دهند؛ برای مثال اگر بخواهید یک اتومبیل بخرید، به رنگ، مدل، سال تولید، قیمت و مشخصات دیگر توجه می‌کنید اما بعضی از این مشخصات را می‌توان به نفع بقیه کنار گذاشت. اگر پول کافی نداشته باشید، ممکن است اتومبیلی را با مدل دیگری که چندان مطلوب شما نیست بخرید. این مشخات را قیود نرم می‌نامند (در برابر قیودی که انعطاف‌پذیر نیستند و قیود سخت نامیده می‌شوند). دستگاه‌های پیوندگرا همانند انسان قیود چندگانه نرم را استیفا می‌کنند (multiple soft constraints satisfaction). اما کامپیوترهای معمولی به خاطر فقدان پردازش موازی نمی‌توانند این کار را انجام دهند.

مزیت دیگر هم قابلیت انطباق پیوندگرایی بر حیوانات (غیرانسان) است. این را هم می‌توان بخشی از مقبولیت زیستی آن دانست.

بر اساس تقریری از پیوندگرایی که اینجا مطرح کردیم (تقریر چرچلند)، پیوندگرایی با دیدگاه کلاسیک هوش مصنوعی در تعارض است (اگر به این نکته هم توجه کنیم که دیدگاه کلاسیک از مفاهیم روان‌شناسی عامیانه استفاده می‌کند و آن را تا حد زیادی صادق می‌داند، تقابل چرچلند با این دیدگاه روشن‌تر می‌شود زیرا چرچلند حذف‌گرا است و روان‌شناسی عامیانه را عمدتاً یا کاملاً کاذب می‌داند). اما برخی دیگر که قائل به پیوندگرایی اجرایی هستند، میان پیوندگرایی و هوش مصنوعی کلاسیک (روان‌شناسی محاسباتی-بازنمودی) جمع می‌کنند.

+   دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:0  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  | 

کالین مک گین

خوشبختانه دو فیلسوف ذهن برجسته دیگر هم اقدام به انتشار وبلاگ کرده اند: تیم کرین و کالین مک گین. وبلاگ تیم کرین تا به اینجا چندان فلسفی نیست. اما وبلاگ مک گین، فیلسوف بزرگ ذهن، بسیار امیدوارکننده و جالب است. او تصمیم دارد که گزارشی از درسهای خودش (به صورت گزاره ای به سبک کتابهای ویتگنشتاین) ارائه دهد: مک گین در نیمسال حاضر تحصیلی وجودشناسی تدریس میکند که در ضمن آن، از آگاهی و معناشناسی هم بحث میکند. او در این وبلاگ از مباحث اخلاقی و سیاسی هم بحث خواهد کرد. البته مک گین قول داده است درباره سایر موضوعات مورد علاقه اش مانند ورزش هم صحبت کند (او جدیداً تمرین ورزش قایقرانی و موج سواری را آغاز کرده است).

+   چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:3  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  |