تبليغاتX
فلسفه ذهن

فلسفه ذهن

فلسفه ذهن، روان‌شناسی و علوم شناختی

نگاهی به مقالۀ رضا اکبری در حکمت و فلسفه: "مسئلۀ دشوار شعور و ثنوی‌گرایی ذاتی"

من عنوان این مقاله را با اصطلاح‌شناسی خودم به این ترتیب یاد می‌کنم: "مسئلۀ دشوار آگاهی و دوگانه‌انگاری جوهری". آقای اکبری برای تمایز میان consciousness و awareness اولی را شعور و دومی را آگاهی ترجمه کرده‌اند در حالی که بهتر است اولی را "آگاهی" و دومی را "اطلاع" ترجمه کنیم. البته این بحث‌های واژه‌شناختی خیلی مهم نیستند؛ فقط نکته این بود که من در این نوشته واژۀ "آگاهی" را به معنای consciousness و اطلاع را به معنای awareness به کار می‌برم. اکبری در ابتدای مقاله به تفکیک چالمرز میان مسائل آسان و دشوار آگاهی اشاره می‌کند؛ چالمرز 7 مسئلۀ آسان را برمی‌شمارد؛ ویژگی مشترک همۀ این مسائل این است که به روش‌های موجود علوم شناختی تن می‌دهند بر خلاف مسئلۀ دشوار که در برابر روش‌های مرسوم مقاومت می‌کند. مسئلۀ دشوار آگاهی همان تجربۀ ذهنی یا کیفیت تجربۀ حالات ذهنی است (البته چالمرز تجربه را با آگاهی پدیداری یکی می‌گیرد؛ هرچند برخی فیلسوفان دیگر میان تجربه آگاهانه و غیرآگاهانه تفکیک می‌کنند). اکبری اشاره می‌کند که مادی‌انگاران هرچند در حل مسائل آسان موفق بودند، در حل مسئلۀ دشوار توفیقی نداشتند.

اکبری به سه استدلال برای بیان شکاف تبیینی اشاره می‌کند؛ اولی استدلال تصورپذیری (زامبی) است؛ سومی برهان معرفت نیگل-جکسن است. او استدلال دوم را استدلال تبیینی می‌نامد؛ به نظر می‌رسد که این مورد اصل مدعای مخالفان فیزیکالیسم است نه یک استدلال؛ همان‌طور که روشن است در آن اصل ادعا بیان شده است. ارجاعی که ایشان به مقالۀ 1974 نیگل می‌دهند، مربوط به برهان معرفت است که از دستۀ سوم است و این نشان می‌دهد که مورد دوم یک استدلال مجزا نیست. اگر بخواهیم استدلال‌هایی را که علیه فیزیکالیسم (یا به نفع شکاف تبیینی) مطرح شده‌اند بیان کنیم، باید علاوه بر برهان تصورپذیری و معرفت، استدلال کریپکی را هم مطرح کنیم. پس آنچه اکبری به عنوان استدلال دوم ذکر می‌کند، در حقیقت اصل مدعا است؛ برای این مدعا سه استدلال وجود دارد. استدلال کریپکی مبتنی بر عدم امکان تحویل حالات ذهنی به حالات فیزیکی است به خاطر اینکه در سایر موارد تحویل، منظر پدیداری خود را از امور مورد تحویل حذف می‌کنیم اما در مورد حالات ذهنی اگر منظر پدیداری خود را حذف کنیم، حالت ذهنی‌ای باقی نمی‌ماند تا تحویل برود زیرا حالات ذهنی متقوم به ویژگی پدیداری‌اند. استدلال یقین در کنار برهان معرفت جای می‌گیرد و استدلال تحقق‌پذیری چندگانه هم نوعی استدلال تصورپذیری است. استدلال‌های تصورپذیری موجهه‌اند (از امکان و ضرورت استفاده می‌کند)؛ استدلال یقین هم به صورت موجهه قابل صورت‌بندی است (هرچند صورت‌بندی‌های سنتی آن غیرموجهه است، بیلر (Bealer 1994: 355-388) آن را به صورت موجهه هم تقریر کرده است). اگر این استدلال‌ها را به صورت موجهه توجیه کنیم، مستقیماً به شکاف وجودشناختی مربوط خواهند بود نه به شکاف معرفت‌شناختی. بنابراین، ایشان از این طریق هم می‌توانستند به شکاف وجودی یا متافیزیکی برسند.

بیانی که ایشان از آن برای پل زدن به شکاف وجودشناختی استفاده می‌کنند، به این ترتیب است که در این استدلال‌ها از منظر اول-شخص استفاده شده است و متعلق ادراک در منظر اول-شخص خود شیء است نه تصویری از آن. بنابراین پذیرش شکاف معرفتی میان تجربه ذهنی و پدیده‌های فیزیکی به معنای پذیرش شکاف وجودی میان آنها است زیرا متعلق تجربه ذهنی خود شیء است نه بازنمودی از آن. این سخن ایشان بر اساس نظریه داده‌های حسی صحیح است اما بیشتر استدلال‌کنندگان فوق از این نظریه دست کشیده‌اند (البته فرنک جکسن هنگام طرح استدلال معرفت قائل به نظریه داده‌های حسی بود اما اخیراً از آن دست کشیده است). به علاوه اساساً تلازمی میان منظر اول-شخص و داده‌های حسی وجود ندارد (به بحث‌های مفصلی که از اوائل قرن بیستم تا کنون دربارۀ نظریۀ داده‌های حسی مطرح شده‌اند مراجعه شود).

اکبری در ادامه دو رویکرد مادی‌انگاران را در مقابل شکاف معرفتی مطرح می‌کند: رویکردی که شکاف معرفتی را می‌پذیرد اما شکاف وجودی را رد می‌کند و رویکردی که شکاف معرفتی را هم رد می‌کند. دسته دوم آزمون‌های فکری از قبیل کیفیات مفقود یا معکوس را نامنسجم و ناممکن می‌دانند. اکبری این دسته را قائل به فیزیکالیسم پیشینی می‌داند در حالی که این‌طور نیست (فیزیکالیسم پیشینی فقط در مورد رفتارگرایی تحلیلی صدق می‌کند) و دسته اول را قائل به فیزیکالیسم پسینی می‌داند.

نکته‌ای که اکبری می‌خواهد از طرح این دو رویکرد نتیجه بگیرد این است که رهیافت آنها به «آگاهی» از منظر سوم-شخص است. به نظر او کنار گذاشتن منظر اول-شخص به آگاهی عجیب است (شاید به خاطر اینکه آگاهی در تصورات متعارف و روزمرۀ ما با منظر اول-شخص گره خورده است). اما فیلسوفانی مثل دنت منظر اول-شخص را کنار می‌گذارند؛ به نظر آنها همان‌طور که شهود پدیداری ما از حرکت خورشید به دور زمین و ثبات زمین پیشرفت نجوم را هزاران سال به تأخیر انداخت تا اینکه روشن شد که خورشید ثابت است و زمین به دور خورشید می‌گردد، شهودهای روزمرۀ ما از آگاهی (به صورت اول-شخص) ممکن است همین وضعیت را داشته باشند. مقصود دنت این است که ویژگی‌هایی را که از طریق منظر اول-شخص به آگاهی اسناد داده می‌شوند را نباید چندان جدی گرفت مانند خطاناپذیری، مرجعیت اول-شخص، خصوصی بودن و غیره. دنت در جای خود توضیح داده است که بسیاری از این ویژگی‌های برگرفته از فهم اول-شخص نادرست‌اند (برای مثال، رک به مقاله quining qualia). اکبری در پاسخ قیاس شهود زمین ثابت را به منظر اول-شخص آگاهی قیاس مع‌الفارق می‌داند؛ ظاهراً ایشان منظر اول-شخص به تصور فلسفه اسلامی را با تصور فیلسوفان تحلیلی از منظر اول-شخص (به معنای هر امر پدیداری –امری که زاویه دید وابسته به سابجکت دارد-) خلط کرده‌اند.

اکبری در ادامه با فرض تسلیم بیان می‌کند که منظر سوم-شخص را به آگاهی اتخاذ می‌کنیم اما چرا لزوماً از یافته‌های علمی برای حل مسئلۀ آگاهی استفاده کنیم؟ اکبری با توجه به معرفت‌شناسی اصلاح شده پلانتینگا می‌گوید: ما می‌توانیم منابع معرفتی‌ای داشته باشیم که دست‌کم به اندازه علم معرفت‌بخش‌اند (هرچند چالش‌پذیر هستند). اکبری معرفت حاصله از کتب مقدس را از سنخ «گزاره‌های پایه‌»ای می‌داند که استدلالی برای آنها نداریم اما می‌توانیم به کمک آنها با سایر مسائل روبرو شویم. به نظر اکبری متون مقدس یهودی، مسیحی و اسلامی دوگانه‌انگاری ذاتی را نشان می‌دهند هرچند دوگانه‌انگاری جوهری به تعبیری که فیلسوفان اسلامی و غربی صورت‌بندی کرده‌اند را نشان نمی‌دهند بلکه صرفاً نشان می‌دهند که دو واقعیت متمایز یعنی بدن و روح در مورد انسان وجود دارد.

اما اولاً: این فرض نه تنها هیچ راه حل جدیدی ارائه نمی‌کند بلکه در مقایسه با دوگانه‌انگاری فلسفی مبهم‌تر است زیرا نوع این رابطه به هیچ وجه واضح نیست.

و ثانیاً: درست است که علم برای حل مسئلۀ تبیینی آگاهی ناتوان است اما این به هیچ وجه به این معنا نیست که همبسته‌های عصبی آگاهی و بسیاری از نتایجی که بر آن مترتب می‌شوند از توان علم خارج است. علم می‌تواند راه حل بسیاری از بیماری‌ها و اختلالات روان‌شناختی را بر اساس همبسته‌های عصبی ارائه دهد و در این راه تا حدود زیادی موفق بوده است. بنابراین، جدی گرفتن واقعیات علمی دربارۀ آگاهی بی‌پایه و دلبخواهی نیست تا در مقابل آن، ادعا کنیم که هر چیز دیگری را هم می‌توان پایه‌ای برای حل این مسئله قرار داد.

+   دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:21  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  |