تبليغاتX
فلسفه ذهن

فلسفه ذهن

فلسفه ذهن، روان‌شناسی و علوم شناختی

 

محتوای بازنمودی و کارکرد زیستی

 

دکتر حسین شیخ‌رضائی

استادیار مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

 

چهارشنبه: 20 خرداد 1388

۱۱ صبح

مکان: قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی

 

 غایت شناسی

نظریات محتوا به این پرسش پاسخ می‌دهند که چه چیزی محتوای واژگان یا حالات ذهنی را مشخص می‌کند؛ نظریات علّی معتقدند که محتوای یک بازنمود ذهنی به وسیلۀ علت آن مشخص می‌شود؛ نظریات نقش مفهومی معتقدند که محتوای یک بازنمود ذهنی به وسیلۀ نقش آن در یک ساختار مفهومی مشخص می‌شود. به همین ترتیب، معناشناسی غائی (teleosemantics) معتقد است که محتوای یک بازنمود ذهنی به وسیلۀ کارکرد دستگاهی که آن بازنمود را استفاده یا تولید می‌کند، مشخص می‌شود.

+   چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:32  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  | 

در ادامه مطلب بخش دوم از مقاله مؤلفه های محتوا، دیوید چالمرز را می توانید ببینید.

دیوید چالمرز


ادامه مطلب
+   دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:0  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  | 

هدف چالمرز از معناشناسی دوجنبه‌ای بازسازی پیوند میان عقل، معنا و جهت (موجهات) است. کانت، فرگه و کارناپ قبلاً این پیوند را ـ‌که چالمرز از آن به مثلث طلایی تعبیر می‌کند‌ـ ایجاد کردند اما کریپکی آن را شکست و بعدها برای بازسازی آن در قالب معناشناسی دوجنبه‌ای تلاش‌هایی صورت گرفت. اما معناشناسی‌های دوجنبه‌ای قبلی به نظر چالمرز ناقص‌اند.

فرگه معتقد است که فسفروس = هسپروس برخلاف هسپروس = هسپروس دارای اهمیت شناختی است و بدیهی نیست. پس علاوه بر مصداق (یا به تعبیر خود فرگه، مدلول)، باید سنس هم وجود داشته باشد. به این ترتیب میان معنا و عقل (بداهت یا پیشینی‌بودن) پیوند برقرار می‌شود. اما سنس چیست؟ اهمیت شناختی چیست؟

کارناپ معتقد است که با استفاده از امکان و ضرورت می‌توان معنا و سنس را فهمید. امکان‌های فراوانی وجود دارد و زبان می‌توان این امکان‌ها را توصیف کند. به عنوان مثال renate (موجود کلیه‌دار) و cordate (موجود قلب‌دار) در خارج هم‌مصداق‌اند اما ضرورتاً هم‌مصداق نیستند؛ امکان دارد یکی بدون دیگری وجود داشته باشد. اگر دو عبارت ضرورتاً هم‌مصداق باشند، مفاد (intension) واحدی دارند زیرا در این‌صورت در ارتباط با همۀ امکان‌ها و سناریوها به مصداق واحدی دلالت می‌کنند وگرنه مفادهای متفاوتی خواهند داشت. پس مفاد تابعی است از امکان‌ها به مصداق. به این ترتیب، میان معنا و جهات پیوند برقرار می‌شود.

می‌توان با یک ادعای دیگر میان عقل و جهات هم پیوند برقرار کرد (ایدۀ کانتی): یک گزاره ضروری است اگر و تنها اگر پیشینی (یا بدیهی) باشد و پیشینی بودن هم مفهومی عقلانی است پس به این ترتیب پیوند مذکور برقرار می‌شود.

اگر این ایدۀ کانتی را با ایدۀ کارناپی جمع کنیم، به ایدۀ نوـ‌فرگه‌ای می‌رسیم: دو عبارت A و B مفاد واحدی دارند اگر و تنها اگر «A = B» پیشینی باشد. پیشینی‌بودن به عدم اهمیت شناختی در فرگه نزدیک است: هر چیزی که فاقد اهمیت شناختی است پیشینی است اما عکس آن صادق نیست: هر پیشینی‌ای فاقد اهمیت شناختی نیست مثل منطق و ریاضیات. و مفادها هم در این نظریه مثل سنس در دیدگاه فرگه عمل می‌کنند. پس این ایده نزدیک به دیدگاه فرگه است.

کریپکی به ترتیب زیر این مثلث طلایی را (با نفی پیوند میان عقل و جهات) از بین برد: به نظر او ایدۀ کانتی درست نیست زیرا گزاره‌های ضروری زیادی (مثل آب = H2O) وجود دارند که پسینی‌اند نه پیشینی. هسپروس و فسفروس رابطۀ ضروری دارند؛ امکان ندارد که هسپروس سیارۀ زهره نباشد هرچند نمی‌توان به طور پیشینی به آن معرفت یافت. به عبارت دیگر، نام‌ها و واژگان انواع طبیعی دوالّ ثابت‌اند و در همۀ جهان‌های ممکن به مصداق واحدی دلالت می‌کنند. به این ترتیب جفت‌هایی مثل هسپروس و فسفروس مفاد واحدی خواهند داشت و دیدگاه نوـ‌فرگه‌ای برای تبیین معنا در قالب مفاد یا سنس ناکام می‌ماند.

البته کریپکی دیدگاه کارناپ را می‌پذیرد: معنا و جهت با هم پیوند دارند اما هر دو از عقل گسیخته‌اند.

ایدۀ معناشناسی دوجنبه‌ای: مصداق یک عبارت به دو نحوه به وضعیت‌های ممکن وابسته است: مصداق واقعی به جهان واقعی‌ای که عبارت در آن بیان شده است و مصداق خلاف‌واقع به جهان خلاف‌واقعی که عبارت در آن بیان شده است. اینها دو مفاد یک عبارت‌اند که دو جنبه از معنا را نشان می‌دهند. جنبۀ اول: امکان نشان می‌دهد که جهان واقعی چگونه از کار در خواهد آمد (واقعی دانستن یک امکان) و جنبۀ دوم: می‌دانیم جهان واقعی چگونه است اما می‌خواهیم ببینیم اگر جهان به گونۀ دیگری بود چه می‌شد (خلاف‌واقع دانستن یک امکان). با واقعی یا خلاف‌واقع دانستن یک جهان ممکن می‌توانیم به نتایج کاملاً متفاوتی برسیم.

این طرز تلقی از امکان با تلقی رایج متفاوت است. امکان‌هایی که در جنبۀ دوم ارزیابی می‌شوند به صورت جهان‌های ممکن تصور می‌شوند. اما جنبۀ اول ماهیت جهان را از منظر گوینده بیان می‌کند. می‌توان این امکان‌ها را به صورت جهان‌های متمرکز تصور کرد؛ جهان‌هایی که مرکزشان با فرد و زمان خاصی مشخص شده است. مرکز جهان منظر گوینده را نشان می‌دهد. برای سهولت بحث، تعبیر مفادـ1 را برای جنبۀ اول مفاد و تعبیر مفادـ2 را برای جنبۀ دوم استفاده می‌کنیم و بحث را با چند مثال پی می‌گیریم.

مثال اول: «هسپروس فسفروس است». در جهان متمرکزی که واقعی دانسته می‌شود، این گزاره در صورتی صادق است که ستارۀ شب که از مرکز آن جهان دیده می‌شود با ستارۀ صبح یکی باشد. در جهانی که به صورت خلاف‌واقع لحاظ می‌شود، این گزاره در صورتی صادق است که زهرهْ زهره باشد. کارکرد «هسپروس» دلالت به ستارۀ شب در جهان واقعی است پس مفادـ1 «هسپروس» در یک جهان متمرکز خاص به ستارۀ شب دلالت می‌کند. مفادـ1 «فسفروس» هم ستارۀ صبح در یک جهان متمرکز است. در ارزیابی خلاف‌واقع، هر دو واژه رفتار ثابتی دارند و مفادـ2 آنها در همۀ جهان‌ها به مصداق‌شان ـ‌زهره‌ـ دلالت می‌کند.

دوم: «آب H2O است». در جهان متمرکزی که واقعی دانسته می‌شود این گزاره در صورتی صادق است که مایع نوشیدنی و شفافی که در مرکز آن جهان دیده می‌شود با H2O یکی باشد. در جهانی که به طور خلاف‌واقع لحاظ می‌شود این گزاره در صورتی صادق است که H2O همان H2O باشد. مفادـ1 آب با ویژگی‌های سطحی و پیوند خاص با گوینده در جهان واقعی مشخص می‌شود. مفادـ1 H2O هم با ماده‌ای که ساختار شیمیایی خاصی را در یک جهان متمرکز دارد یکی است. در اینجا هم هر دو عبارت در ارزیابی خلاف‌واقع، به طور ثابت عمل می‌کنند پس مفادـ2 آنها در همۀ جهان‌ها به H2O دلالت می‌کند.

سوم: «من فیلسوف‌ام». در جهان متمرکزی که واقعی دانسته می‌شود این جمله در صورتی صادق است که فرد واقع در مرکز آن جهان یک فیلسوف باشد. در جهان خلاف‌واقع، این جمله تنها در صورتی صادق است که دیوید چالمرز در آن جهان یک فیلسوف باشد. «من» در ارزیابی خلاف‌واقع به عنوان یک دالّ ثابت عمل می‌کند و در همۀ جهان‌ها با دیوید چالمرز یکی است. اما «فیلسوف» یک عبارت توصیفی است و مفادـ1 و مفادـ2 آن هر دو به ویژگی‌های خاصی دلالت می‌کنند. پس جملۀ سوم برخلاف دو جملۀ نخست امکانی است. پس یک جمله در صورتی ضروری است که مفادـ2 آن ضروری باشد.

این سه جمله همگی پسینی هستند و به نظر می‌رسد که مفادـ1 آنها در برخی از جهان‌های متمرکز کاذب است. اما مفادـ1 جملات پیشینی مثل «هسپروس (ستارۀ شب) در شب قابل رؤیت است» در همۀ جهان‌های متمرکز صادق است. این ممکن است ما را وسوسه کند که بگوییم: یک جمله در صورتی پیشینی است که مفادـ1 آن ضروری باشد. این همان دیدگاه نوـ‌فرگه‌ای است: دو گزاره در صورتی مفادـ1 مشترکی دارند که به طور پیشینی هم‌ارز باشند. پس تفاوت هسپروس و فسفروس در مفادـ1 به خاطر این است که به طور پیشینی ناهم‌ارزند (اهمیت شناختی که فرگه از آن سخن می‌گفت).

به کمک مفادـ1 و مفادـ2 یک عبارت می‌توان مفاد دوجنبه‌ای را تعریف کرد. در بسیاری از موارد همان‌طور که مصداق یک عبارت به نحوۀ از کار درآمدن جهان بستگی دارد، مفادـ2 یک عبارت هم به نحوۀ از کار درآمدن جهان بستگی دارد. مفاد دوجنبه‌ای یک عبارت این وابستگی را نشان می‌دهد: تابعی از جهان‌های متمرکز به مفادـ2 یا تابعی از جفت‌های جهان‌های ممکن به ارزش صدق. برای مثال، در مورد «هسپروس»، مفاد دوجنبه‌ای یک جهان متمرکز V (زهره) را به مفادـ2 که در همۀ جهان‌ها به ستارۀ شبِ V دلالت می‌کند، نگاشت می‌کند.

می‌توان تز اصلی معناشناسی دوجنبه‌ای را به صورت زیر بیان کرد:

تز اصلی: برای هر جمله S، S پیشینی است اگر و تنها اگر S مفادـ1 ضروری داشته باشد.

این تز مفهوم عقلانی پیشینی‌بودن، مفهوم وجهی ضرورت و مفهوم معناشناختی مفاد را با هم پیوند می‌دهد و مثلث طلایی (عقل، جهت و معنا) را بازسازی می‌کند و مستلزم تقریری از فرضیۀ نوـ‌فرگه‌ای است:

فرضیۀ نوـ‌فرگه‌ای (تقریر دوجنبه‌ای): دو عبارت A و B مفادـ1 واحدی دارند اگر و تنها اگر «A = B» پیشینی باشد.

در ادامه مطلب بخش اول از ترجمه مقاله "مؤلفه های محتوا" از دیوید چالمرز را می توانید ببینید


ادامه مطلب
+   دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:53  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  | 

سموئل گاتنپلن

 

سموئل گاتنپلن

 

منبع:

Guttenplan, “Normative,” A Companion to the Philosophy of Mind, Guttenplan, ed., Blackwell Publications: 1998, pp. 450-1.

 

ماهواره‌ها، بر اساس قاعده، از مدارهای کیهانی تبعیت می‌کنند و همچنین رانندگان در انگلستان، بر اساس قاعده، در سمت چپ جاده رانندگی می‌کنند. اما تفاوت بسیار بزرگی میان این دو نوع رفتار قاعده‌مند وجود دارد: ماهواره‌ها محکومِ قواعد یا قوانین حرکت‌اند؛ اما رانندگان به طور اختیاری از قوانین جاده تبعیت می‌کنند. در مورد دوم می‌توان قواعد را هنجار نامید. به علاوه، علی‌رغم اختلافی که در اینجا وجود دارد، برخی معتقدند که حتی در مواردی که هیچ انتخاب یا اختیار صریحی در رفتار مربوطه وجود ندارد، می‌توان از هنجارمندی سخن گفت. بدین ترتیب، بسیاری از زبان‌شناسان به تبعیت از چامسکی، کاربرد زبان را موردی از تبعیت از قاعده می‌دانند حتی هنگامی که متکلمان اغلب از هنجارهای مربوطه آگاهی ندارند.

مفهوم هنجارمندی تقریباً به صورتِ اندک متفاوتی، در زمینه‌های دیگر فلسفۀ ذهن هم وجود دارد. اولاً اغلب گفته می‌شود که اسناد گرایش‌های گزاره‌ایْ هنجاری است هرچند شاید بی‌درنگ روشن نشود که چه قواعد یا هنجارهایی در این مورد مطرح‌اند. مقصود آنها تقریباً این است: معیارهایی از عقلانیت وجود دارند که بر اسناد گرایش‌ها به دیگران حاکم‌اند هرچند بیان این معیارها بر حسب قواعد یا هنجارهای خاص ناممکن است. برای مثال، واضح است که ما نمی‌توانیم باورهای مربوط به اتم‌ها و الکترون‌ها را به یک کودک سه ساله اسناد دهیم. کلمۀ "نمی‌توانیم" در اینجا این واقعیت را نشان می‌دهد که از لحاظ عقلانی روشن یا قابل تصور نیست که یک کودک خردسال توانسته باشد مفاهیم لازم برای داشتن این باورها را داشته باشد.

ثانیاً: برخی معتقدند که همین داشتن مفاهیمْ امری هنجاری است. ربات کامپیوتری که می‌تواند پیچ و مهره‌ها را بر اساس اندازه و شکل، مرتب کند بر اساس قواعد عمل می‌کند. اما این قواعد را برنامه‌نویسان در ربات تعبیه کرده‌اند و خود ربات برای تبعیت از قواعد هدفی بیشتر از هدف ماهواره‌ها در مدار زمین ندارند. به همین دلیل، هرچند ربات در ارتباط با پیچ و مهره توانایی تشخیص دارد، اما می‌توان با این ایده که ربات مفاهیم پیچ یا مهره را در اختیار دارد مخالفت کرد. شخص برای اینکه مفهومی را در اختیار داشته باشد باید این ایده را داشته باشد که برای انجام تشخیص‌های مربوطه موجه است و این نوع سخن گفتن از توجیه با سخن گفتن از عقلانیت و هوش‌مندی مرتبط است؛ این به تبعیت از قواعد به معنای کاملاً هنجاری بستگی دارد.

بحث کوتاه فوق شاید این‌طور به نظر برساند که گویا تمایز روشنی میان رفتاری که قاعده بر آن حاکم است و رفتاری که قاعده آن را هدایت می‌کند وجود دارد اما در واقع، در مورد نحوۀ بیان این تفاوت، اختلاف فراوانی وجود دارد. همچنین این مطلب اهمیت زیادی برای فهم ما از اموری از قبیل کاربرد زبان، داشتن مفهوم و اسناد گرایش‌های گزاره‌ای دارد.

+   سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:52  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  | 

بیرون‌گرایی/درون‌گرایی

سموئل گاتنپلن

ترجمۀ یاسر پوراسماعیل

Samuel Guttenplan, “Externalism/Internalism”, A Companion to the Philosophy of Mind, S. Guttenplan, ed., Blackwell Publications, 1998.

 سموئل گاتنپلن

 

آیا اساساً باید در ارائۀ تبیینی از آنچه شخص باور دارد، به چگونگی امور در محیط باورنده ارجاع کنیم؟ اگر این‌طور است، محیط دقیقاً چه رابطه‌ای با باور دارد؟ پاسخ به این پرسش‌ها مستلزم موضع‌گیری در بحث بیرون‌گرایی/درون‌گرایی است. در بدو نظر، بیرون‌گرا معتقد است که گرایش‌های گزاره‌ای یک شخص بدون ارجاع به استعداد اشیاء و ویژگی‌های جهانی (محیطی) که شخص در آن واقع شده، قابل توصیف نیستند. درون‌گرا فکر می‌کند که گرایش‌های گزاره‌ای (به خصوص باور) باید بدون چنین ارجاعی قابل توصیف باشد. (انگیزۀ درون‌گرایی را در زیر بحث می‌کنیم.) دلیل اینکه این تمایز صرفاً در بدو نظر است این است که انواع گوناگونی از بیرون‌گرایی ممکن است وجود داشته باشند. بدین ترتیب، ممکن است یک نوع از بیرون‌گرایی تأکید کند که شما نمی‌توانید، به طور مثال، به اینکه چمن سبز است باور داشته باشید مگر اینکه ثابت شود میان شما (باورنده) و چمن ارتباطی وجود داشته است. اگر شما هیچ وقت با چمن برخورد نداشته‌اید، نمی‌توانستید باوری دربارۀ چمن داشته باشید. این بدان معنا نیست که شما باید در برابر چمن حضور داشته باشید تا باوری دربارۀ آن داشته باشید، حتی به این معنا هم نیست که شما زمانی در برابر چمن حضور داشته‌اید. برای مثال، شاید با اینکه شما هرگز چمن را ندیده‌اید، چمن برای شما توصیف شده است. یا اصلاً فرض کنیم دیگر هیچ چمنی در جهان وجود ندارد، ولی ارتباط اجداد شما با آن اثری ژنتیکی از آن در شما به جا گذاشته است و این اثر برای پیدایش یک حالت ذهنی دربارۀ چمن کافی است.

به وضوح، این صور از بیرون‌گرایی صرفاً مستلزم ضعیف‌ترین نوع اعتقاد به وجود اشیاء در محیط است. ولی برخی از بیرون‌گرایان معتقدند که گرایش‌های گزاره‌ای مستلزم امر قوی‌تری است. پس شاید گفته شود که برای باور به اینکه چمن سبز است، باید در عمر یک تجربۀ مستقیم از آن (نوعی ارتباط علّی با آن) داشته باشید. حتی یک دیدگاه قوی‌تر ممکن است معتقد باشد که باورهایی وجود دارند که داشتن‌شان، مستلزم ارتباط مستقیم شما با موضوع‌ آنها است. روشن است که این شکل قوی از بیرون‌گرایی در ارتباط با باور کلی دربارۀ اینکه، به عنوان مثال، چمن سبز است، نامقبول است. ولی در مورد باورهای جزئی مسئله چندان روشن نیست. برای مثال، ممکن است من پس از دیدن چیزی شبیه پرنده از پنجرۀ اتاق مطالعه بگویم: "آن پرنده فنج اروپایی بود"؛ و بدین وسیله باور خود را اظهار کنم. اما فرض کنید که من اصلاً در موقعیت مذکور پرنده‌ای را ندیده‌ام بلکه فقط حرکت یک برگ بود که من آن را با پرنده اشتباه گرفته‌ام. در این مورد، یک نوع از بیرون‌گرایی می‌توان تأکید کند که چون در محیط چیزی نیست که عبارت "آن پرنده" را که من به کار بردم تأیید کند، پس من اصلاً هیچ باوری دربارۀ اینکه آن پرنده فنج اروپایی بود ندارم. حتی اگر خود من هم متقاعد شده‌ باشم که چنین باوری دارم، این مطلب همچنان صادق است. بر اساس این نگرش بیرون‌گرایانۀ قوی، گرایش‌های گزاره‌ای برای دارندگان خود شفاف نیستند. ممکن است ما فکر کنیم که به امور باور یا میل داریم؛ یعنی گرایش‌های ما محتواهای خاصی دارند، در حالی که ممکن است اشتباه کرده باشیم.

در مقابل، درون‌گرا تأکید می‌کند که محتوای گرایش‌های ما به طرقی قابل توصیف است که مستلزم وجود شیء یا ویژگی خاصی در محیط نباشد؛ حتی در مورد باورهای جزئی هم چنین است. چند انگیزه در اینجا وجود دارد. نخست: شهودی وجود دارد که ما محتوای ذهن خودمان را می‌دانیم. شاید من دربارۀ وجود یک پرنده اشتباه کنم ولی چگونه ممکن است دربارۀ باور داشتن خودم به وجود پرنده اشتباه کرده باشم؟ یک راه برای جلب موافقت بیرون‌گرا این است که از او بخواهیم شهود ما را مبنی بر اینکه مرجعیت اول-شخص در مورد محتوای تفکرات تبیین کند. بر اساس شکل قوی بیرون‌گرایی، تفکر بالفعل ما به محیط بستگی دارد و محیط به همان اندازه که در دسترس من است در دسترس دیگران هم هست. انگیزۀ دوم از شرایط تبیین عمل ناشی می‌شود. فرض کنید که من پس از اصرار بر اینکه پرنده‌ای را در درخت دیده‌ام به طرف دوربین می‌روم. اما از آنجا که اگر بیرون‌گرایی صادق باشد، من باوری ندارم، رفتن به طرف دوربین قابل تبیین نیست. سرانجام، به نظر می‌رسد که ‌درون‌گرایی تنها راه واضح برای برخورد با لوازم تقریرهایی از آزمون فکری زمین همزاد است؛ لوازمی که با کنار گذاشتن درون‌گرایی سردرگم کننده‌اند. این بار فرض کنید که من واقعاً پرنده را می‌بینم ولی همزاد من (یعنی کسی که بدل مولکول به مولکول من در بدل سیاره‌ای است که آن را "همزاد زمین" می‌نامیم) پرنده را نمی‌بیند. (می‌توانیم قید کنیم که تنها تفاوت میان زمین و زمین همزاد در آن زمان خاص این است که در آن زمان بر روی درخت روی زمین واقعاً پرنده‌ای وجود دارد اما در زمین همزاد وجود ندارد.) همان‌طور که عموماً مقبول است همزاد من باید در حالی که به سوی درخت اشاره می‌کند، بگوید "آن پرنده فنج اروپایی است". زیرا او بدل مولکولی من است پس باید این رفتار را از او انتظار داشت. به علاوه، دشوار است انکار کنیم که گفتۀ او دلیل خوبی بر این است که او واقعاً باور دارد. اغلب تصور می‌شود که این واقعیت که من و همزادم به طور مولکولی یکسان هستیم متضمن این است که من و همزادم هم از لحاظ روان‌شناختی و هم فیزیکی بدل هم هستیم. با این حال، دیدگاه قوی بیرون‌گرایی معتقد است که بگوید همزاد من چنین باوری ندارد در حالی که من دارم و این به خاطر نحوۀ وجود اشیاء در محیط ما است. اما اگر من ناگهان به جای همزاد خودم قرار گیرم و بدون اینکه بدانم به زمین همزاد منتقل شوم، بی‌شک من خواهم گفت: "آن پرنده فنج اروپایی است". چه دلیلی وجود دارد که بگوییم حالت ذهنی من طی این انتقال تغییر کرده است؟ اگر گفتن چیزی در یک مورد دلیلی برای باور من محسوب می‌شود، چرا در مورد دیگر محسوب نشود؟

با توجه به این عناصر، درون‌گرا حق دارد که تأکید کند که باورها و سایر گرایش‌ها باید "از درون" قابل توصیف باشند. آنچه با همزادم در آن شریک‌ام یک محتوا است، هر چند ما در محیطی که مطابق آن محتوا باشد شریک نیستیم. برای مطابق نبودن با چگونگی وجود اشیاء در محیط، پیشنهاد شده است که آنچه من و همزادم در آن شریک‌ایم محتوای محدود است. البته محتوای وسیع یا محدود‌ پای محیط را هم به میان می‌آورد و بنا بر این، صادق خواهد بود که من و همزادم در مورد فوق در محتوای وسیع شریک نیستیم. اما آنچه درون‌گرا بر آن تأکید می‌کند این است که فقط مفهوم محتوای محدود می‌تواند شهودهایی را که در موارد زمین همزاد، تبیین عمل و مرجعیت اول-شخص داریم تبیین کند. مطمئناً بیرون‌گرایان پاسخ‌هایی به هر یک از این شهودها داده‌اند و ما در اینجا فقط آغاز بحث‌ها را بیان کردیم.

+   دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:18  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  |