تبليغاتX
فلسفه ذهن

فلسفه ذهن

فلسفه ذهن، روان‌شناسی و علوم شناختی

باربارا فن اکارت

 

باربارا فن اکارت

 

روان‌شناسی عامیانه چیست؟ تا چند سال پیش، بسیاری از فیلسوفان به این پرسش این پاسخ را می‌دادند: روان‌شناسی عامیانه یک "چارچوب مفهومی" و/یا "شبکۀ اصولی" (شاید عمدتاً ضمنی) است که افراد معمولی از آن برای فهم، تبیین و پیش‌بینی رفتار و حالات ذهنی خودشان و دیگران استفاده می‌کنند. از آنجا که این نحوه توصیف روان‌شناسی عامیانه اغلب با این ادعا همراه است که روان‌شناسی عامیانه یک نظریه است و این ادعا در حال حاضر مورد اختلاف است، به صورت‌بندی طبیعی‌تری نیاز داریم.

انسان‌ها موجوداتی اجتماعی هستند. و موجوداتی متفکرند. آنها به خودی خود به طور پیوسته درگیر تعدادی از اعمال شناختی هستند که به آنها کمک می‌کنند تا با جهان اجتماعی‌شان سازگار شوند. به خصوص، انسان‌ها می‌کوشند تا حالات روان‌شناختی و رفتار بیرونی خود و دیگران را بفهمند، تبیین و پیش‌بینی کنند؛ و این کار را با استفاده از مجموعه‌ای از مفاهیم روان‌شناختی متعارف و مربوط به حالات ذهنی درونی گوناگون، چه بالفعل و چه بالقوه، انجام می‌دهند. اجازه دهید روان‌شناسی عامیانه را دست‌کم (الف) مجموعه‌ای از کارهای اسنادی، تبیینی و پیش‌بینانه و (ب) مجموعه‌ای از مفاهیمی که در این کارها به کار می‌روند بدانیم. اینکه آیا روان‌شناسی عامیانه از مجموعه قوانین، تعمیم‌ها، اصول یا قواعدی هم تشکیل می‌شوند که در (الف) متضمن‌اند یا به تعریف (ب) کمک می‌کنند، بحثی است که پرونده‌اش را باز می‌گذارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:49  توسط یاسر پوراسماعیل  | 

آیا هیچ حالت ذهنی ای وجود ندارد؟

پاول چرچلند (و همسرش پتریشا)

قبل از ادامۀ بحث با پاول چرچلند سعی می کنم بیان واضح و روشنی از نظریۀ او ارائه دهم.

پروفسور چرچلند قایل به ماده انگاری حذف گرا است؛ این بدین معنا است که انسان هیچ حیات درونی ای ندارد و فاقد حالات ذهنی است و چیزی جز حالات مغزی و عصبی ندارد. حذف حیات درونی به معنای کنارگذاشتن شهود روزمرۀ انسانها است. برای زیرپا گذاشتن این شهود هزینۀ بسیاری باید داد؛ آیا چرچلند به اندازۀ کافی مجهز است تا با شهود روزمره درافتد: بی تردید در درون خود میل به اشیاء را احساس می کنیم و این میل برای ما کیفیت و احساس خاصی دارد. این شهود روزمره را "روانشناسی عامیانه" می نامند. چرچلند می خواهد کذب این شهود را برملا کند. ابتدا ثابت می کند که این شهود تنها یک نظریه است نه یک منبع معرفت؛ آن هم یک نظریۀ باستانی همانند نظریۀ مرکزیت زمین که قطعاً کاذب است. انسانها در گذشته با شهود و احساس پدیداری خود به این مطلب یقین داشتند که زمین مرکز است و خورشید به دور آن می چرخد. این شهود منبع معرفت نبود بلکه یک نظریه بود که بعداً ابطال شد. مثال دیگر: مردم با شهود خود درمی یافتند و هنوز هم در می یابند که یک میز –به طور مثال- یک شیء پیوسته است اما فیزیک به ما می گوید که این میز از اجزای بسیار ریزی به نام مولکول تشکیل شده و در حقیقت منفصل است اما برای ما متصل به نظر می رسد. آیا کسی می تواند شهود روزمره را به عنوان دلیلی علیه این نظریۀ فیزیکی قرار دهد؟ خیر! زیرا این شهود یک منبع توجیه و معرفت یا یک دلیل نیست بلکه صرفاً یک نظریه است؛ نظریۀ کاذبی که با نظریۀ بهتری جایگزین شده است.

چرچلند شهود حالات درونی مانند باور، میل، درد و غیره را نیز از همین قبیل می داند. این شهود دلیلی نیست که به آن متوسل شویم بلکه نظریه ای قدیمی است که با نظریۀ جدیدی جایگزین شده است.   

تا اینجا مشکلی نیست اما کارکردگرایی جلوی این نظریۀ چرچلند قد عَلَم می کند: بنابر کارکردگرایی، حالات ذهنی حالاتی کارکردی هستند یعنی تابعی از رابطۀ علّی میان ورودیهای حسی و خروجیهای رفتاری به شمار می روند. این علیت (بین ذهن و رفتار و برعکس) را از روانشناسی عامیانه به دست می آوریم و می بینیم که بهترین تبیین از رفتار انسانها هم همین است. وقتی می دانیم که فرهاد باور دارد به اینکه یخ روی رودخانه نازک است و فرهاد میل دارد که زنده بماند، پیش بینی کنیم که فرهاد روی یخ رودخانه نمی رود. اتفاقاً اینگونه پیش بینی ها در موارد بسیاری موفق از آب در می آیند. این نشان می دهد که روانشناسی عامیانه نمی تواند کاذب باشد بلکه استناد به حالات درونی به عنوان حالات کارکردی بهترین تبیین از رفتار انسانها است پس روانشناسی عامیانه (در چارچوب کارکردگرایی) از باب استنتاج به بهترین تبیین درست و صادق است.

چرچلند برای پاسخ به این مسأله همان موضوعی را مطرح می کند که در دو نوشته قبل تر همین وبلاگ بیان کردم: تحلیل کارکردی اگر هم کارآمد باشد و پیش بینیهای موفقی داشته باشد، باز هم صادق نیست زیرا مورد یا موارد نقضی وجود دارد که می توان یک نظریۀ باطل را بر اساس کارکردگرایی نجات داد اما یقین داریم که آن نظریه کاذب است. مانند همان مثال کیمیا و علم شیمی که قبلاً مفصل بیان کردم. کیمیا می تواند تحلیل کارکردی شود و حتی منجر به تولید طلای مصنوعی هم بشود (یعنی کارآمد باشد) اما با این حال در کذب آن تردید نداریم، پس کارکردگرایی نمی تواند منجی روانشناسی عامیانه باشد.

(ادامه دارد)

***

تقاضای بحث فلسفه هوش مصنوعی زیاد است؛ احتمالاً یکی-دو نوشتۀ آینده را به هوش مصنوعی اختصاص داده و بعد از آن بحث ماده انگاری حذف گرا و تحلیل کارکردی را ادامه می دهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:32  توسط یاسر پوراسماعیل  |