تبليغاتX
فلسفه ذهن - مؤلفه های محتوا/چالمرز

فلسفه ذهن

فلسفه ذهن، روان‌شناسی و علوم شناختی

 

6. مزایای محتوای معرفتی

در بحث‌های اخیر، «محتوای» یک فکر معمولاً با چیزی مثل محتوای التزامی یکی گرفته می‌شد[1] اما به نظر می‌رسد که محتوای معرفتی هم به همان اندازه گزینۀ خوبی است. مثل قبل نیازی نیست که حکم کنیم کدام یک از اینها محتوا است بلکه طرق زیادی وجود دارد که مطابق با آنها، محتوای معرفتی یک فکر مسئول بیشتر کار تبیینی‌ای است که از مفهوم محتوا انتظار داریم.

اولاً محتوای معرفتی روابط عقلانی میان فکرها را مشخص می‌کند. اگر یک فکر به طور پیشینی مستلزم فکر دیگری باشد، مفاد معرفتیِ همراه با اولی مستلزم مفاد معرفتیِ همراه با دومی خواهد بود. (یک مفاد در صورتی مستلزم یک مفاد دیگر است که دومی در همۀ جهان‌هایی ـ‌که اولی در آنها صادق است‌ـ صادق باشد.) اگر بدانم که جایی که اکنون هستم گرم است، می‌دانم که اینجا گرم است و برعکس؛ این در این واقعیت نشان داده می‌شود که محتوای معرفتی این دو فکر یکسان‌اند. اما محتواهای التزامی فکرها بسیار متفاوت‌اند: رابطۀ واضحی میان مفادی که صادق است وقتی گرم است در جایی که دیوید چالمرز در زمان t قرار دارد و مفادی که صادق است وقتی که در مکان P در همان زمان گرم است، وجود ندارد.

دلیل این امر را می‌توان به طور سرراست فهمید. اگر یک فکر به طور پیشینی مستلزم فکر دیگری باشد، هر جهان متمرکزی که اولی را تأیید می‌کند دومی را هم تأیید خواهد کرد. برعکس، مقبول است که اگر مفاد معرفتی یک فکر مستلزم مفاد معرفتی فکر دیگری باشد، یک متفکر علی‌الاصول باید بتواند از طریق استدلال پیشینی (ایدئال‌سازی شده) دومی را از اولی استنتاج کند. (مثل قبل، این مدعای معکوس هم بر اساس دیدگاه‌های مربوط به امکان ـ‌که بر اساس آنها این‌طور نیست که همۀ امکان‌های معرفتی به وسیلۀ جهان‌های متمرکز بازنمایی شوند‌ـ کاذب است: برای مثال، بر اساس این دیدگاه، مفاد معرفتی خدایی وجود دارد می‌تواند از هر مفادی لازم آید بدون اینکه آن فکرْ پیشینی باشد. باز هم این مدعا می‌تواند بر اساس چنین دیدگاهی با انتقال به فضای وسیعی از امکان‌های معرفتی حفظ شود اما در اینجا وارد این موضوع نمی‌شوم.) در مورد مفادهای التزامی این‌گونه نیست: استلزامات میان این مفادها ممکن است مبتنی بر واقعیات مربوط به جهان خارجی‌ای باشند که در دسترس متفکر نیست.

از این مطلب می‌توان برای تبیین اطلاع‌بخش بودن فکرهایی از قبیل هسپروس فسفروس است استفاده کرد. هرچند مفاد التزامی آن با جملۀ بدیهیِ هسپروس هسپروس است یکی است، مفاد معرفتی آن کاملاً متمایز است پس به لحاظ شناختی بدیهی نیست. در واقع، مفاد معرفتی در اینجا نقش معنای فرگه‌ای را بازی می‌کند. همچنین مفاد معرفتی است که ویژگی‌های عقلانی فکر را منعکس می‌کند.

همچنین می‌توانیم در مورد پی‌یر کریپکی ـ‌که به نظر می‌رسید که به طور تناقض‌آمیزی هم باور دارد که لندن زیبا است و هم باور دارد که لندن زیبا نیست‌ـ به محتوای معرفتی استناد کنیم بدون اینکه عقلانیت را زیر سؤال ببریم. مفاهیم پی‌یر لوندره و لندن مفادهای معرفتی کاملاً متفاوتی دارند: در یک جهان متمرکز خاص، اولی (تقریباً) به شهر معروفی به نام «لوندره» دلالت می‌کند که شخص واقع در مرکز درباره‌اش شنیده است در حالی که دومی (تقریباً) به شهر آلوده‌ای دلالت می‌کند که شخص در آن زندگی کرده است. مفادهای التزامی در اینجا یکی هستند و در هر جهانی به لندن دلالت می‌کنند. پس دو باور پی‌یر مبنی بر اینکه لوندره زیبا است و لندن زیبا نیست مفادهای التزامی متناقضی دارند اما مفادهای معرفتی‌شان با هم سازگارند. روابط عقلانی با محتوای معرفتی مشخص می‌شوند پس مفادهای التزامی متناقض از اتهام عدم عقلانیت پشتیبانی نمی‌کنند.

به لحاظ شهودی، دو باور پی‌یر به لحاظ عقلانی با هم سازگارند زیرا جهان واقعی به طرق خاصی می‌تواند وجود داشته باشد که با هر دو سازگار باشد: یعنی جهان‌های متمرکزی وجود دارد که هر دو را تأیید می‌کنند. جهان متمرکزی وجود دارد که در آن «لوندره» نام یک شهر دوردست و زیبا است (شاید در هند) و فرد واقع در مرکز در شهر کاملاً متمایزی زندگی می‌کند که «لندن» نام دارد و مطابق با همۀ آنچه پی‌یر می‌داند و باور دارد، چنین جهانی می‌تواند واقعی باشد. تا زمانی که چنین جهانی وجود دارد و محتوای معرفتی همۀ فکرهای پی‌یر را استیفا می‌کند ـ‌یعنی تا زمانی که محتواهای معرفتی فکرهای او سازگارند‌ـ عقلانیت او در خطر نیست.

به این ترتیب، رابطه میان این تبیین و پیشنهاد دنت (Dennett 1981) روشن می‌شود؛ پیشنهاد دنت این است که محتوای محدود یک فکر در جهان مفهومی متفکر منعکس می‌شود.[2] جهان مفهومی‌ای که می‌توانیم آن را یک جهان متمرکز بدانیم (که واقعاً در دستۀ جهان‌های متمرکز می‌گنجد) و همۀ باورهای شخص یا دست‌کم اکثر باورهای او را تأیید می‌کند. جهان مفهومی پی‌یر جهانی است که در آن، شهر دوردست زیبایی به نام «لوندره» و شهر نزدیک و آلوده‌ای به نام «لندن» وجود دارد. اگر پی‌یر واقعاً در این جهان مفهومی زندگی می‌کرد، دربارۀ همه چیز درست می‌گفت و چندان شگفت‌زده نمی‌شد.

به دلایل مشابهی، می‌توان استدلال کرد که محتوای معرفتی روابط شناختی میان فکرها را نشان می‌دهد. در اینجا قید مهمی وجود دارد چرا که محتوای معرفتی ـ‌آن‌طور که من تعریف کردم‌ـ میان روابط مختلف شناختی که شاید میان فکرهایی که به لحاظ استنتاجی معادل‌اند برقرار باشند، تفکیک نمی‌کند. از منظر محتوای معرفتی، یک برهان ریاضیاتی پیچیده درست به اندازۀ وضع مقدم بدیهی است پس دینامیک شناختی رقیق[3] استنتاج فراتر از دسترس محتوای معرفتی ـ‌طبق تعریفی که کرده‌ام‌ـ قرار دارد. من فکر می‌کنم که نوع رقیق‌تری از محتوای معرفتی بهتر می‌تواند از پس این موارد برآید (نک. Chalmers 2002e) اما در اینجا به این موضوعات نمی‌پردازم همان‌طور که محتوای التزامی نمی‌تواند بهتر از پس آنها برآید و آنها عمدتاً از موضوعات مربوط به این مقاله مستقل‌اند.

یک نظریۀ مقید به صورت زیر است: تا وقتی که محتوای معرفتی یا التزامی روابط شناختی میان فکرها را منعکس می‌کند، مشارکت محتوای معرفتی مشارکت محتوای التزامی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد، یعنی در مواردی که دو فکر به لحاظ شناختی به هم مربوط‌اند، آنگاه (1) در موارد مربوط در جایی که محتوای معرفتی فکر ثابت باقی می‌ماند اما محتوای التزامی تغییر می‌کند، روابط شناختی حفظ می‌شوند (مگر تا زمانی که روابط شناختی بتوانند از عوامل متغیر مستقل از هر دو محتوای معرفتی و التزامی متأثر شوند، مثل مورد استنتاجی) و (2) در موارد مربوطی که در آنها، محتوای التزامی حفظ می‌شود اما محتوای معرفتی حفظ نمی‌شود، روابط شناختی آسیب می‌بینند. این استدلال را می‌توان با بررسی موارد به طور سرراست صورت داد؛ جزئیات آن مشابه بحث تبیین رفتار در زیر هستند پس آنها را در اینجا تکرار نمی‌کنم.

سومین مزیت محتوای معرفتی تناسب آن برای ایفای نقش در تبیین رفتار است. اغلب یادآوری می‌شود که محتوای التزامی کمی به آنچه از یک حالت روانی تبیینی انتظار داریم نامربوط است. با استفاده از مثالی از کپلن (Kaplan 1989)، اگر شما من را ببینید در حالی که شلوار من در حال سوختن است، باورهای مربوط ما به اینکه شلوار من اکنون در حال سوختن است محتوای التزامی واحدی دارند (در همۀ جهان‌هایی که در آنها شلوار دیوید چالمرز در زمان t در حال سوختن است صادق است) اما منتهی به عمل‌های مختلفی می‌شود (ممکن است من به رودخانه بپرم در حالی که شما فقط همانجا بنشینید). به نظر نمی‌رسد که تفاوت میان عمل‌های ما چیزی باشد که فقط توصیف در قالب محتوای التزامی بتواند آن را تبیین کند. به صورت مشابهی، حالات باور می‌توانند رفتار مشابهی را به دلایل ظاهراً سیستمیک ایجاد کنند حتی در صورتی که باورها محتوای التزامی کاملاً متفاوتی دارند: رفتاری را که من و همزاد من هنگام فکر کردن دربارۀ آب و همزاد آب ـ‌به ترتیب‌ـ تولید می‌کنیم ملاحظه کنید یا مشابهت اعمال دو فرد را که فکر می‌کنند «من گرسنه‌ام» در نظر بگیرید. محتوای التزامی نمی‌تواند کل جنبۀ تبیین رفتار را تبیین کند.

بر اساس محتوای معرفتی به آسانی می‌توان از پس این تبیین‌ها برآمد. اگر من و شما فکر می‌کنیم که من گرسنه‌ام، محتواهای معرفتی فکرهای ما یکسان‌اند و این مشابهت در مشابهت اعمال ما منعکس می‌شوند. از سوی دیگر، وقتی من و شما هر دو باور داریم که شلوار من می‌سوزد، محتواهای معرفتی ما کاملاً متفاوت‌اند و به همین خاطر اعمال ما متفاوت‌اند. توجه داشته باشید که این راه‌حل سرراستی را برای مسئلۀ پری (Perry 1979) دربارۀ اشاریات ذاتی به دست می‌دهد: محتوای معرفتی ـ‌نه محتوای التزامی‌ـ بر اعمال حاکم است و محتوای معرفتی ـ‌که عبارت است از مفاد متمرکز‌ـ نوعی ازمحتوای اشاری است.[4]

محتوای معرفتی مشابهت اعمال دو همزاد را هم تبیین می‌کنند؛ این مشابهت نشان‌دهندۀ این واقعیت است که باورهای من دربارۀ آب و باورهای همزاد من دربارۀ همزاد آب محتوای معرفتی یکسانی دارند. دو فکر می‌توانند محتوای معرفتی مشترکی داشته باشند حتی در صورتی که دو متفکر کاملاً متفاوت باشند همان‌طور که دو فکر ما من گرسنه‌ام نشان می‌دهد و حتی در این موارد، مشابهت در محتوای معرفتی ـ‌در صورت یکسانی سایر شرایط‌ـ منتهی به مشابهت‌هایی در عمل می‌شود. مثلاً من فکر می‌کنم که سوپرمن در خیابان است و می‌خواهم از او امضا بگیرم: در این صورت، اگر سایر شرایط یکسان باشند، به خیابان خواهم رفت.[5] اگر شما فکرهایی داشته باشید که محتوای معرفتی مشابهی با فکرهای من دارند، شما هم مثل من خواهید بود. اما اگر فکرهای شما فقط در محتوای التزامی با من مشترک باشند و محتوای معرفتی متفاوتی داشته باشند، مثلاً شما فکر می‌کنید که کلارک کنت در خیابان است اما می‌خواهید امضای سوپرمن را داشته باشید، در این صورت، رفتار شما به طور متناظر کاملاً متفاوت خواهد بود.

در کل، هرگاه که محتوای یک فکر به لحاظ علّی با رفتار مرتبط باشد، مشارکت آن ـ‌به معنای زیر‌ـ تحت‌الشعاع مشارکت محتوای معرفتی قرار خواهد گرفت: اگر یک فکر همان محتوای معرفتی را داشته باشد اما محتوای التزامی متفاوتی داشته باشد، این رفتار تمییزناپذیر خواهد بود (مگر در جایی که بتواند تحت تأثیر عوامل متغیری که از هر دو نوع محتوا مستقل‌اند قرار گیرد) در حالی که اگر همان محتوای التزامی را داشته باشد ولی محتوای معرفتی‌اش متفاوت باشد، رفتارش به طور متناظری متفاوت خواهد بود.

برای اینکه نکتۀ آخر را بفهمیم، فقط باید مواردی مثل موارد فوق را بررسی کنیم. دو فکر من گرسنه‌ام و شخصی که آنجا است گرسنه است (در حالی که غافل از همه جا به آینه نگاه می‌کنم) منتهی به رفتار کاملاً متفاوتی خواهد شد هرچند محتوای التزامی آن یکسان است. وقتی لوئی لین تلاش می‌کند که سر کلارک کنت را ببرد، وقتی مشاهده می‌کند که «موی کلارک قیچی را می‌شکند» واکنشی متفاوت از زمانی خواهد داشت که همین کارها را دربارۀ سوپرمن انجام دهد. وقتی می‌شنوم که گری گرانت در یک فیلم درخشیده است، ممکن است علاقۀ بیشتری به دیدن فیلم پیدا کنم تا وقتی که می‌شنوم آرکی لیچ در آن فیلم بازی کرده است. در همۀ این موارد، واکنش‌های مختلفی با تفاوت در محتوای معرفتی یک فکر حاصل می‌شود. در کل، هرگاه محتوای معرفتی یک فکر تغییر می‌کند، لوازم مختلفی انتظار خواهد رفت حتی اگر محتوای التزامی کاملاً حفظ شود.[6] با فرض اینکه محتوای معرفتی بر روابط شناختی حاکم است و اینکه شناخت بر عمل حاکم است، این فقط آن چیزی است که ما انتظار داریم.

در مقابل، اگر محتوای التزامی یک فکر متفاوت باشد اما محتوای معرفتی آن ثابت بماند، رفتار تفاوتی نخواهد کرد. شاید بی‌آنکه بدانم، گری گرانت یک حقۀ پیچیده باشد، شاید یک انیمیشن و ساخته و پرداختۀ رسانه‌ها باشد. در چنین موردی، فکر من دربارۀ گری گرانت هیچ محتوای التزامی غیربدیهی‌ای ندارد اما تا زمانی که محتوای معرفتی یکسانی دارد، رفتار من با رفتاری که در صورت واقعی بودن او داشتم یکسان است. یا شاید گری گرانت همان ویتگنشتاین باشد که تغییر چهره داده است: در این صورت، این فکر محتوای التزامی کاملاً متفاوتی داشت اما همان رفتار از آن نتیجه می‌شود. به همین ترتیب، وقتی من و همزادم فکر می‌کنیم که من برای این استخر به آب بیشتری نیاز دارم، محتواهای التزامی فکرهای ما متفاوت‌اند اما هر دوی ما به سمت شیر آب می‌رویم.

نکتۀ مشابهی را می‌توانیم در یک دستگاه واحد هم مطرح کنیم. مثال جولیوس را در نظر بگیرید که کارکردش دلالت ثابت به هر کسی است که زیپ را اختراع کرد. در این صورت، مفادهای معرفتی مفاهیم من «جولیوس» و «مخترع زیپ» یکی است اما مفادهای التزامی آنها کاملاً متفاوت‌اند. اما علی‌رغم تفاوت در مفاهیم التزامی، روشن است که هر فکری که جولیوس چنین و چنان است همان نقشی را در جهت‌دهی شناخت و عمل ایفا خواهد کرد که فکرهای مخترع زیپ چنین و چنان است. ثابت‌سازی و تفاوتی که در اثر آن در مفاد التزامی حاصل می‌شود عمدتاً دخلی به اینجا ندارند. (یک استثنا: ممکن است دو مفهوم در فکر التزامی به طور متفاوت رفتار کنند مثل زمانی که شخص حکم می‌کند که ممکن بود جولیوس مخترع زیپ نباشد اما حکم نمی‌شود که ممکن بود جولیوس جولیوس نباشد. اما حتی در اینجا هم این تفاوت با تفاوت در مفاد دوبعدیِ به طور درونی تعین‌یافته تبیین می‌شود نه با تفاوت در خود محتوای التزامی.)

ممکن است کسی اعتراض کند که مواردی وجود دارد که در آنها رفتار را به طور نسبی مشخص می‌کنیم، مثلاً اسکار آب می‌نوشد در حالی که همزاد اسکار همزاد آب می‌نوشد، پس جنبه‌ای از رفتار وجود دارد که از محتوای معرفتی می‌گریزد. اما حتی در این مورد، محتوای التزامی معمولاً کمکی نمی‌کند. حتی همزاد اسکار که محتوای التزامی متفاوتی دارد، اگر در محیط کنونی اسکار بود، آب می‌نوشید. آنچه در اینجا به رفتار مربوط است محتوای التزامی نیست بلکه محیط کنونی است همان‌طور که می‌توانیم با تعمیم راهبرد عوامل متغیر دریابیم و من قطعاً نمی‌خواهم انکار کنم که محیط کنونی در تبیین رفتار دخیل است.

تنها مواردی که در آنها رابطۀ مستقیمی میان محتوای التزامی و رفتار وجود دارد مواردی هستند که در آنها رفتار با یک متعلق التفاتی تشخص می‌یابد مثل این مورد که می‌گوییم اسکار یک لیوان آب را جستجو می‌کند در حالی که همزاد اسکار یک لیوان همزاد آب را جستجو می‌کند. این پیوند در همۀ محیط‌ها برقرار است چرا که یک رفتار فقط در صورتی می‌تواند جستجوی آب به حساب آید که معلول فکرهای مربوط به آب باشد. اما به همین دلیل، این نوع ضعیفی از محتوای التزامی است: همان‌طور که فودر (Fodor 1990) خاطرنشان می‌کند، محتوای التزامی فکر در اینجا به طور علّی به عمل مربوط نیست بلکه به طور مفهومی مربوط است و در واقع، مقوله‌ای را مشخص می‌کند که عمل ذیل آن واقع می‌شود.[7] و محتوای التزامی چیز زیادی به ما در تبیین عمل در اینجا نمی‌دهد، همان‌طور که فقط می‌دانیم که برخی رفتارها جستجوی آب‌اند اگر از قبل بدانیم که فکرهای مربوط به آب پشت آنها نهفته‌اند. در تبیین علّی (در مقابل مفهومی) عمل، محتوای معرفتی همچنان نقش اصلی را بازی می‌کند.

چرا محتوای معرفتی متقدم است؟ برای پاسخ به این پرسش، باید محتواهای باور خود را تشکیل‌دهندۀ مدلی از جهان خود بدانم، نوعی نقشه که با آن حرکت می‌کنم. این مدلی از جهان است آن‌طور که من آن را می‌یابم، جهان متمرکزی که من در مرکز آن قرار دارم و باورهای من قیود آن جهان هستند. باورها با محدود کردن فضای معرفتی مدلی را تشکیل می‌دهند: فضای معرفتی همان فضای امکان‌های معرفتی است که به طور پیشینی به روی من گشوده بودند. ممکن است یک باور این امکان‌های معرفتی را به عنوان گزینه‌ای برای جهانی که در آن قرار دارم نفی کند، باور دیگر این امکان‌ها را تا زمانی که فقط مجموعۀ محدودی از جهان‌ها باقی بماند. من طبق این فرض عمل می‌کنم که جهان من یکی از این جهان‌ها است و اگر خوش‌شانس باشم، چندان شگفت‌زده نخواهم شد.

مدل من از جهان اساساً یک جهان مفهومی است: مجموعه‌ای از امکان‌های معرفتی به گونه‌ای که هیچ یک از اینها اگر واقعی از کار درآیند، مرا شگفت‌زده نخواهند کرد. محدودیت‌های این امکان‌ها همان محدودیت‌های محتوای معرفتی‌اند. هر محدودیت دیگری که محتوای التزامی تحمیل می‌کند برای من سودمند نیستند. محتوای التزامی باور من به اینکه مایع درون دماسنج جیوه است فقط جهان‌هایی را تأیید می‌کند که در آنها دماسنج محتوی عنصری با عدد اتمی X است اما این محدودیت به اندازه‌ای دور است که اگر معلوم شود که این مایع عدد اتمی Y دارد، من چندان شگفت‌زده نمی‌شوم. به یک معنای مهم، این محدودیت به هیچ وجه در مدل من از جهان منعکس نخواهد شد. مادامی که مدل من از جهان برای من در جهت‌دهی شناخت و عمل سودمند است، محدودیت‌های آن به کلی همان محدودیت‌های محتوای معرفتی‌اند.

شایان ذکر است که برای استدلال به نفع تقدم محتوای معرفتی، به هیچ اصل روش‌شناختی پیشینی‌ای استناد نکردم مانند این اصل که آنچه بر رفتار حاکم است در سر است. استدلال به نفع محتوای معرفتی به طور مستقیم و مستقل از مسائل مربوط به تحقق فیزیکی صورت گرفت. در واقع، باید تأکید کرد که هیچ یک از آنچه گفته‌ام مستلزم این نیست که واقعیات مربوط به محیط متفکر در تبیین رفتار دخیل نیستند. واقعیات مربوط به محیط نزدیک تا وقتی که بر متفکر اثر می‌گذارند، آشکارا نقش مهمی ایفا می‌کنند[8]؛ واقعیات مربوط به محیط کنونی برای تبیین موفقیت یا شکست افعال مختلف مهم‌اند و واقعیات مربوط به تاریخچۀ محیطی دست‌کم برای تبیین علّی حالت شناختی کنونی متفکر مهم‌اند. همۀ آنچه از چارچوب کنونی نتیجه می‌شود این است که محیط به اعتبار نقشی که در تشکیل محتوای التزامی دارد در تبیین رفتار دخیل نیست. آن نوع از محتوا که بر رفتار حاکم است صرفاً معرفتی است.

7. اسناد باور و تبیین روان‌شناختی

همۀ اینها معمایی را دربارۀ نقش اسناد باور در تبیین روان‌شناختی به وجود می‌آورند. اگر آنچه گذشت درست باشد، آن نوع از محتوا که بر شناخت و عمل حاکم است محتوای معرفتی و محدود است. اما در عین حال، شاهد قوی‌ای داریم که آن نوع از محتوا که اسنادهای باور نسبت می‌دهند اغلب وسیع است. آیا این بدان معنا است که چارچوب عرفی تبیین رفتار بر حسب اسناد باور باید کنار گذاشته شود؟ یا آیا موفقیت چارچوب عرفی شاهدی است برای اینکه در این استدلال‌ها اشکالی وجود دارد؟

هیچ یک از این دو نتیجه موجه نیستند. چارچوب حاضر نشان می‌دهد که چطور می‌تواند درست باشد که (1) اسنادات باور محتوای وسیع را اسناد می‌دهند، (2) محتوای محدود بر عمل حاکم است و (3) اسنادات باور عمل را تبیین می‌کنند. خلاصه: اسنادات باور مجموعه‌ای از محتوای معرفتی و التزامی را اسناد می‌دهند. این محتوا به اعتبار مؤلفۀ التزامی وسیع است و به اعتبار مؤلفۀ معرفتیْ تبیینی است.

توجیه کامل این پاسخ مستلزم دو چیز است: اول، تحلیل آنچه در اسنادات باور نسبت داده شده است تا بتوانیم دقیقاً ببینیم که چه انواعی از محتوای معرفتی و التزامی نسبت داده شده‌اند. دوم، تحلیل نقش اسنادات باور در تبیین روان‌شناختی تا بتوانیم ببینیم که حتی در سیرۀ متعارف، محتوای معرفتی است که کار تبیینی را انجام می‌دهد. من نمی‌توانم به طور کامل به این مسائل بپردازم ـ‌تحلیل اسنادات باور مستلزم چندین مجلد است‌ـ اما می‌توانم طرح اولیه‌ای را از آن ارائه کنم.

به آسانی می‌توان دریافت که اسنادات متعارف باور هم محتوای معرفتی و هم محتوای التزامی را اسناد می‌دهند. اگر بگویم که «رلف باور دارد که کلارک کنت عضلانی است»، برای اینکه گفتۀ من صادق باشد، رلف باید باوری داشته باشد که دو نوع قید را استیفا می‌کند. اول، باور باید محتوای التزامی این گزاره را داشته باشد که کلارک کنت عضلانی است (شاید اگر به عنوان مثال، تصور او از عضلانی‌بودن اندکی متفاوت با معمول باشد، بتوانیم میزان خاصی از تغییر را در محتوای التزامی اجازه دهیم). اما این به تنهایی کافی نیست: باور به اینکه سوپرمن عضلانی است همین محتوای التزامی را دارد اما اسناد من را صادق نمی‌کند. همان‌طور که اغلب خاطرنشان می‌شود (برای مثال، Schiffer 1990)، برای اینکه این اسناد صادق باشد، باور باید متضمن مفهومی باشد که ذیل جهت مناسبی از نمود به متعلقش (کلارک کنت) دلالت می‌کند.[9]

در چارچوب حاضر، جهات نمود طبیعتاً مفاد معرفتی دانسته می‌شوند. اگر رلف ذیل یک مفاد معرفتی به کلارک کنت اشاره کند که به هر کسی که «کلارک کنت» نام دارد یا به هر کسی که همان گزارشگر عینکی در دیلی پلنت است یا یک مفاد پیچیده‌تر دلالت می‌کند، اسناد باور من صادق خواهد بود. اگر رلف به کلارک کنت به عنوان فرد شنل‌پوش یا قوی‌ترین مرد جهان اشاره کند، اسناد باور من کاذب خواهد بود. ممکن است کسی بگوید برای اینکه این اسناد صادق باشد، رلف باید ذیل مفاد معرفتی مناسب با «کلارک کنت» به کلارک کنت اشاره کند. در اینجا شرایط مفاد معرفتی مناسب با «کلارک کنت» تقریباً مبهم‌اند و ممکن است وابسته به سیاق باشند اما با بررسی موارد روشن می‌شود که اساسی و جوهره‌مندند.

مورد دیگر: اگر در گفتن اینکه «تام باور دارد که گرسنه است» درست بگویم، تام باید باوری با محتوای التزامی کمابیش مناسبی باشد که دربارۀ همۀ جهان‌هایی که تام در آنها در زمان t گرسنه است صادق است اما قید قوی‌ای دربارۀ محتوای معرفتی هم وجود دارد. به‌خصوص، تام باید از طریق این مفاد معرفتی به خودش اشاره کند که به فرد واقع در مرکز هر عالم متمرکزی دلالت می‌کند. اگر کسی را از دوردست ببیند که شکم خود را می‌مالد بدون اینکه بفهمد که در واقع، خودش را در آیینه می‌بیند، در این صورت این فکر که آن شخص گرسنه است محتوای التزامی مناسبی دارد اما بر اساس طبیعی‌ترین قرائت، هیچ اسنادی را صادق نمی‌کند. این اسناد فقط در صورتی صادق است که باور تام به خودش ذیل یک مفهوم‌ـ‌خود دلالت کند که مستلزم نوع بسیار خاصی از محتوا است. ممکن است کسی بگوید که در اینجا، تام به خودش ذیل مفاد معرفتی مناسب «او» اشاره می‌کند در حالی که در سیاق، تنها مفاد معرفتی مناسب «او» مفاد اشاری محض است.

اصل کلی در اینجا چیزی شبیه زیر است. یک اسناد باور «x باور دارد که S» زمانی صادق است که اسناد دهنده باوری با مفاد التزامی S (در دهان اسناد دهنده) و با مفاد معرفتی مناسب «S» داشته باشد. در اینجا، قیود مفاد معرفتی معمولاً به قوت مفاد التزامی نیست. شرایط مناسبت‌ـ‌«S» ممکن است پیچیده و وابسته‌ـ‌به‌ـ‌سیاق باشد؛ ماهیت دقیق آنها یکی از دشوارترین پرسش‌های مربوط به نظریۀ اسنادات باور است. می‌توان چند تعمیم را صورت داد: بیشتر اوقات، یک مفاد معرفتی که بیش از حد با مفاد معرفتی اسناد دهنده تفاوت ندارد مناسب‌ـ‌«S» خواهد بود و بیشتر اوقات، مفاد معرفتی که متضمن واژگان خود «S» است مناسب‌ـ‌«S» خواهد بود. اما این هیچ نوع شرط کلی را به دست نمی‌دهد بلکه شرایط مناسبت با بررسی دقیق احکام صدق اسناد در موارد خاصی که متضمن انواع مختلفی از مفاد معرفتی‌اند آشکار می‌شوند.

در واقع، این شرایط صدقی را برای اسنادات باور به دست می‌دهد که با آنچه شیفر (Schiffer 1992) نظریۀ «اشاری‌ـ‌پنهان» از اسناد باور می‌نامد مشابه است (هرچند من دربارۀ صورت منطقی این اسنادات بی‌تفاوت می‌مانم) و مفادهای معرفتی در آن نقش جهات نمود را ایفا می‌کنند.[10] اگر چیزی مثل این صحیح باشد، مفادهای معرفتی راه‌حلی را برای مسئلۀ «جهت نمود» شیفر به دست می‌دهند.[11] مفادهای معرفتی برای استیفای آنچه شیفر (1990, p. 252) «قید فرگه» بر جهات نمود می‌نامد کاملاً مناسب‌اند: تقریباً اینکه یک شخص عقلانی ممکن است هم باور داشته باشد و هم نداشته باشد به اینکه y چنین و چنان است فقط اگر این دو باور متضمن جهات مختلفی از نمود y باشند. اگر «عقلانیت» متضمن استدلال پیشینی ایدئال‌سازی شده تلقی شود، استیفای این قید از این واقعیت نتیجه می‌شود که مفادهای معرفتی روابط پیشینی میان فکرها را منعکس می‌کنند.

می‌توانیم این را در مورد پی‌یر و اسنادهای «پی‌یر باور دارد که لندن زیبا است» و «پی‌یر باور دارد که لندن زیبا نیست» تطبیق دهیم. برای استیفای این اسنادات، پی‌یر باید باورهایی با مفاد التزامی مشخص داشته باشد  و به لندن ذیل مفاد معرفتی مناسب «لندن» اشاره کند. مفاهیم لندن و لوندره پی‌یر مفادهای معرفتی متفاوتی دارند اما هر دو شرایط مناسبت «لندن» را استیفا می‌کنند. پس پی‌یر به اعتبار باورش به اینکه لوندره زیبا است، اسناد نخست را استیفا می‌کند و به اعتبار این باور که لندن زیبا نیست دومی را استیفا می‌کند. قبلاً باورهای پی‌یر را با ذکر این نکته توضیح دادیم که دو باور او متضمن مفادهای التزامی متناقض‌اند اما مفادهای معرفتی سازگاری دارند و فقط دومی در عقلانیت دخیل است. حال، می‌توانیم تناقض ظاهری را در اسنادات باور با ذکر این نکته تبیین کنیم که دو مفاد معرفتی مختلف هر دو می‌توانند مناسب‌‌ـ‌«لندن» باشند تا هر دو در واقع تناقض عقلانی را به پی‌یر نسبت ندهند.[12]

دیدیم که محتوا به طور طبیعی به محتوای معرفتی و التزامی تقسیم می‌شود؛ حال می‌بینیم که اسناد باور قیود قوی‌ای را به هر دو تحمیل می‌کند. به طور ایدئال، یک نظریۀ کامل از اسناد باور ماهیت این قیود را برای هر اسناد خاصی مشخص می‌کند و شرایطی را به ما می‌گوید که محتواهای معرفتی و التزامی باورها باید آنها را استیفا کنند تا این اسناد صادق شود. می‌توانیم اسناد باوری را تصور کنیم که یک زیرـ‌فضا را در فضای جفت‌های منظم (محتوای معرفتی، محتوای التزامی) مشخص می‌کند.

با فرض اینکه محتوای معرفتی بر عمل حاکم است، نتیجه می‌شود که اگر قرار باشد که اسنادات باور عمل را به طور علّی تبیین کنند، این باید به اعتبار محتوای معرفتیِ اسناد داده شده باشد؛ محتوای التزامیِ اسناد داده شده برای این تبیین زاید است. برای اینکه این استدلال را به طور شایسته صورت دهیم باید موارد خاص زیادی را بررسی کنیم اما نکتۀ کلی را می‌توان به طور سرراست بیان کرد. یک راه برای فهم تقدم محتوای معرفتی این است که اسنادات باوری را که متضمن نام‌های تهی‌اند ـ‌مثل «پاپا نوئل»‌ـ در نظر بگیریم. این موارد هیچ محتوای التزامی غیربدیهی‌ای را اسناد نمی‌دهند بلکه به نظر می‌رسد که اسناد باورهای مربوط به پاپانوئل دقیقاً به همان نحوه‌ای عمل می‌کند که اسنادهای باور مربوط به افراد واقعی عمل می‌کنند. می‌توانیم اضطراب کارن را در شب کریسمس بر حسب باور او به اینکه پاپا نوئل دارد می‌آید و اینکه در دودکش جا نمی‌شود تبیین کنیم و همین‌طور. عدم وجود پاپا نوئل و در نتیجه، فقدان محتوای التزامی تفاوت چندانی در موفقیت چنین تبیینی ایجاد نمی‌کند. آنچه بر اعمال کارن حاکم است مفاهیم پاپا نوئل است و آنچه بر موفقیت این تبیین حاکم است محتوای معرفتی‌ای است که این اسنادات به او نسبت می‌دهند. و این موردی معمولی از نقش اسنادات باور در تبیین است: حتی وقتی محتوای التزامی غیربدیهی نسبت داده می‌شود (مثل وقتی که مدلول نام وجود دارد)، تفاوت اندکی در الگوهای تبیین ایجاد می‌کند.

در موارد گوناگونی که در آنها محتوا عمل را تبیین می‌کند، می‌توانیم ببینیم که این تبیین موفق است حتی اگر محتوای التزامیِ اسناد داده شده نادیده گرفته شود. برای مثال، اگر باز کردن در یخچال را برحسب باور من به اینکه در یخچال آب وجود دارد و میل به یک لیوان آب تبیین کنم، هرگز نیازی به استناد به محتوای التزامیِ متضمنِ H2O نخواهم داشت. این تبیین فقط با اسناد محتوای معرفتی ارزش پیدا می‌کند، تقریباً این محتوا که مقداری مایع با ویژگی‌های مناسب در یخچال وجود دارد و اینکه من مقداری از این مایع را می‌خواهم و غیره.[13]

ممکن است اعتراض شود که مواردی وجود دارد که در آنها، قیود محتوای معرفتی که یک اسناد باور نسبت می‌دهد ضعیف‌اند و در نتیجه، محتوای التزامی باید همۀ کارهای تبیینی را انجام دهد. من فکر می‌کنم اسناداتی که قیود ضعیفی را برای محتوای معرفتی وضع می‌کنند نادرند اما فرض کنید که واقع می‌شود؛ شاید یک اسناد باور دربارۀ اسمیت مفاد معرفتی مربوطه را اندکی مقید کند.[14]

نتیجه اینکه لازم نیست مرکزیت عوامل محدود در علیت عمل نقش اسنادات باور را در تبیین رفتار کنار بگذارد آن‌طور که برخی (مثل Stitch 1984) پیشنهاد داده‌اند. حداکثر نشان داده‌ایم که اسناد باور ابزار لبه‌ـ‌سختی است به خاطر نحوه‌ای که مؤلفه‌های محتوا را در یک فقرۀ واحد به هم می‌پیچند و محتوای التزامی کم‌کار را به ایفای نقش در کنار محتوای معرفتی که همۀ کارها را انجام می‌دهد وامی‌دارند. اما این جای شگفتی نیست؛ ما نمی‌توانیم از یک نظریۀ عامیانه انتظار داشته باشیم که به طور حداکثری کارآمد باشد.

(اصلاً چرا محتوای التزامی اسناد داده می‌شود؟ من فکر می‌کنم که دلایل آن با زبان پیوند خورده‌اند. اول، باورها را در همان زبانی اسناد می‌دهیم که از آن برای توصیف جهان استفاده می‌کنیم و وقتی از زبان مربوط به جهان بر اسناد محتوای معرفتی استفاده می‌کنیم، قیود مربوط به جهان به طور طبیعی وارد می‌شوند. دوم، محتوای التزامی برای فهم موفقیت مفاهمه و عمل جمعی (گروهی) مهم است. وقتی به شما می‌گویم که سرما خورده‌ام، شما فکری را به دست می‌آورید که محتوای معرفتی آن با محتوای معرفتی فکر من متفاوت است اما محتوای التزامی آن یکسان است. مفاهمه اغلب متضمن انتقال محتوای التزامی است و کارهای گروهی (اگر نه اعمال فردی ما) اغلب می‌توانند بر حسب محتوای التزامی مشترک فهمیده شوند. اما هر دو نکته شایستۀ بحث مفصل‌تری هستند.)

در انتقال از روان‌شناسی عرفی به علم شناختی پیشرفته، ممکن است انتظار داشته باشیم که آن نوع از محتوا که به آن استناد شده است به طور خالص‌تری معرفتی شود و اینکه محتوای التزامی به یک نقش ثانوی تنزل یابد یا به کلی کنار گذاشته شود.[15] همچنین می‌توانیم انتظار داشته باشیم که ابزارهای بهتری برای تعیین محتوای معرفتی فکر ـ‌غیر از زبان دم‌دستی اسناد باور که فعلاً رایج است‌ـ به وجود آید. شاید این بتواند برای بازنگری مفهوم عامیانۀ ما از باور صلاحیت داشته باشد و بر عناصری از محتوای معرفتی تأکید و آنها را پیرایش کند که پیشاپیش در آن حاضر بودند. اما دقیقاً به همین خاطر که این عناصر پیشاپیش حاضر بودند و نقش محوری را در کارهای ما ایفا می‌کردند، ایجاد چنین ابزاری به معنای حذف نیست.

8. پیشنهادهای مرتبط و برخی اعتراضات

چارچوبی که در اینجا بیان شد با تعدادی از پیشنهادهای موجود مربوط است. این چارچوب شباهت ساختاری واضحی با سایر چارچوب‌های دوبعدی به معنای وسیع دارد مانند پیشنهادهای کپلن (1989) و استالنیکر (Stalnaker 1978) برای تحلیل محتوای زبان و پیشنهادهای وایت (1982) و فودر (1987) برای تحلیل محتوای فکر. این ایده که چنین پیشنهادی می‌تواند برای به دست دادن نوعی از محتوای محدود استفاده شود مورد انتقاد بلاک (Block 1991)، استالنیکر (1990) و دیگران قرار گرفت و بلاک و استالنیکر (1999) آن را به نسخۀ قبلی همین مقاله هم توسعه دادند. پس باید رابطه میان این پیشنهادها را بررسی کنیم تا ببینیم که آیا انتقادات واردند یا نه. من فکر می‌کنم که طبق بررسی، چارچوب حاضر از جهات بنیادی با سایر چارچوب‌ها متفاوت است و مشکلات آنها در این چارچوب مطرح نمی‌شوند.

می‌توان این رابطه را از طریق مقایسۀ مفادهای معرفتی با مفادهای سیاقی روشن کرد. مفاد سیاقی یک فکر با ابزاری که قبلاً بحث شد تعریف می‌شود: T در جهان متمرکز W (که در مرکز آن T قرار دارد) صادق است اگر T به عنوان فکر در مرکز W صادق باشد. به همین ترتیب، مفاد سیاقی یک مفهوم C مصداق C را در جهان‌هایی که C در مرکز آنها قرار دارد تحویل می‌دهد. (می‌توان مفاد سیاقی را برای جملات و سایر عبارات زبانی نیز به همین شکل تعریف کرد.) تفاوت‌های متنوع و ممکنی در اینجا وجود دارد: ممکن است شخص قیود مختلفی برای آنچه مصداق T در یک جهان به حساب می‌آید داشته باشد یا ممکن است فقط مصداقی از نوع T را (برای یک نوع مرتبط) لازم بداند نه خود T. اما شخص این امور را به هر صورتی انجام دهد، جهان‌های متمرکز در اینجا به عنوان سیاق‌هایی عمل می‌کنند که در آنها فکر (یا مفهوم) واقع می‌شود و یک مفاد سیاقی وابستگی‌ـ‌به‌ـ‌سیاق ارزش صدق یک فکر یا مصداق یک مفهوم را خلاصه می‌کند.

همان‌طور که قبلاً دیدیم، مفادهای سیاقی با مفادهای معرفتی فرق دارند. یک تفاوت روشن: مفادهای معرفتی نقش خاصی به مصادیق فکر در یک جهان متمرکز نمی‌دهند و می‌توانند در جهان‌هایی ارزیابی شوند که این مصادیق در مرکز آنها وجود ندارند. به این ترتیب، مفاد معرفتی من یک فیلسوف‌ام می‌تواند در یک جهان صادق باشد با قطع نظر از اینکه موجود واقع در مرکز چه فکری می‌کند. و یک فکر از قبیل کسی فکر می‌کند مفاد معرفتی‌ای دارد که به طور مقبولی در برخی جهان‌ها کاذب است (مانند جهان‌هایی که در آنها هیچ فکری نیست) هرچند مفاد سیاقی آن در همۀ جهان‌ها صادق است. یک تفاوت عمیق‌تر: در جایی که مفادهای سیاقی وابستگی به سیاق را نشان می‌دهند و جهان‌های متمرکز سیاق‌های فکر را به نمایش می‌گذارند، مفادهای معرفتی وابستگی معرفتی را نشان می‌دهند و جهان‌های متمرکز امکان‌های معرفتی را به نمایش می‌گذارند. این یک تصور کاملاً متفاوت است و رفتار کاملاً متفاوتی را به دست می‌دهد. این را می‌توان با چارچوب‌های کپلن و استالنیکر بیان کرد. کپلن خصوصیت نوع عبارت زبانی را تابعی از سیاق گفتار به محتوای عبارت (تقریباً مفاد التزامی) ـ‌در نسبت با آن سیاق‌ـ می‌داند. این از برخی جهات شبیه مفاد دوبعدی‌ای است که در بالا از آن بحث کردیم (در واقع، تابعی از جهان‌های متمرکز به مفادهای التزامی) اما ایده‌های زیربنایی و رفتارِ به دست آمده کاملاً متفاوت‌اند. برای مثال، بر اساس چارچوب کپلن، نام‌هایی از قبیل «هسپروس» و «فسفروس» خصوصیات یکسانی دارند و در همۀ سیاق‌ها به محتوای واحدی دلالت می‌کنند. این از آن رو است که مدلول یک نام برای آن نام اساسی است پس هر استفاده‌ای از آن نام در هر سیاقی مدلول واحدی دارند. به همین دلیل، کپلن خاطرنشان می‌کند که این چارچوب نمی‌تواند راه‌حلی را به معمای فرگه در مورد نام‌ها، واژگان نوع طبیعی و مانند آن به دست دهد. اما همان‌طور که دیدیم، مفاد معرفتیِ همراه با استفادۀ شخص از یک نام به طور متفاوتی رفتار می‌کند و اغلب به افراد مختلفی در جهان‌های متمرکز مختلف دلالت می‌کند (اینکه یک نام مدلول خود را به طور ذاتی دارد به فهم غیرسیاقی دخلی ندارد) و امید بیشتری به دست و پنجه نرم کردن با معمای فرگه دارد.

استالنیکر گزارۀ قُطری یک مصداق عبارت را به این صورت تعریف می‌کند: تابعی از جهانِ مشتمل بر آن مصداق به ارزش صدق گزاره‌ای که آن مصداق در آن جهان بیان می‌کند به عنوان اینکه در آن جهان ارزیابی می‌شود. این با مفاد معرفتی شباهتی صوری دارد که می‌تواند هم‌ارز با قطر یک مفاد دوبعدی دانسته شود. اما باز هم ایده‌های زیرین و رفتار حاصل‌شده متفاوت‌اند. بر اساس چارچوب استالنیکر، گزارۀ قطری یک عبارت در جهان‌هایی تعریف می‌شود که در آنها معنای کاملاً متفاوتی دارد: پس در جهانی که در آن «آب جامد است» به این معنا است که برف سفید است، گزارۀ قطری «آب جامد است» در صورتی صادق خواهد بود که برف در آن جهان سفید باشد. این با مفاد معرفتی به کلی متفاوت است: اگر کاربرد من غیرتبعی باشد، استفاده از واژگانی مثل «آب» در یک جهان متمرکز ربطی به مفادهای معرفتی نخواهد داشت. استالنیکر (1999) خاطرنشان می‌کند که به همین خاطر، گزاره‌های قطری ارتباط تنگاتنگی با حقیقت پیشینی ندارند. این درست به نظر می‌رسد اما این مشکل به مفاد معرفتی تعمیم نمی‌یابد زیرا مفاد معرفتی پیوندی درونی با حقیقت پیشینی دارد.

وایت (1982) و فودر (1987) این تحلیل‌ها را به محتواهای فکر تعمیم دادند. فودر محتوای محدود یک فکر را تابعی از سیاق فکر به محتوای (وسیع) فکر در آن سیاق می‌داند. وایت کار مشابهی می‌کند هرچند تبیین او کمی پیچیده‌تر است و لازم می‌داند که بدل کارکردی متفکر اصلی در سیاق مربوطه وجود داشته باشد. مثل قبل، این پیشنهادها مبتنی بر وابستگی به سیاق‌اند و به همین خاطر نتایج متفاوتی را به دست می‌دهند: مفادهای من یک فیلسوف‌ام و چیزی فکر می‌کند را ملاحظه کنید.[16]

بلاک (1991) اعتراضاتی را به این نوع پیشنهادها مطرح می‌کند. پیشنهاد وایت در معرض اشکال کل‌گرایی است: هیچ دو شخصی نمی‌توانند فکرهایی با محتوای محدود واحدی داشته باشند مگر اینکه بدل‌های کارکردی باشند. به علاوه، به نظر می‌رسد که محتواهای محدود فکرهای یک شخص هر زمان که شخص به باور جدیدی می‌رسد یا هر اتفاقی در ذهنش می‌افتد تغییر می‌کنند. این مشکل به مفاد معرفتی وارد نیست. مشکلی وجود ندارد که چند متفکر مختلف مفاد معرفتی یکسانی داشته باشند: به عنوان مثال، افراد کاملاً مختلف می‌توانند فکرهای من یک فیلسوف‌ام با مفاد معرفتی واحدی داشته باشند. و مفاد معرفتی معمولاً با کسب باورهای جدید تغییر نمی‌کند. تغییر مفاد معرفتی مستلزم تغییر در الگوی عقلانی احکام شخص دربارۀ جهان‌های متمرکزی است که واقعی دانسته می‌شوند: تغییر در باور ممکن است احکام شخص را دربارۀ اینکه کدام جهان‌های متمرکز واقعی‌اند تغییر دهد اما معمولاً حکم عقلانی شخص را دربارۀ اینکه اگر یک جهان متمرکز خاص واقعی باشد، چه اتفاقی رخ خواهد داد تغییر نمی‌دهد.

بلاک پیشنهاد فودر را متهم به تعین ناقص می‌کند: مبهم باقی می‌ماند که نگاشت در سطح جهان‌ها را چگونه ارزیابی کنیم. مسئلۀ اصلی «چیزی است که ثابت باقی می‌ماند»: باید بدانیم کدام ویژگی‌های فکر اصلی باید در مصداق فکر در مرکز جهان وجود داشته باشند تا در دامنۀ مفاد واقع شوند. اگر نوعی از نحو[17] ذهنی ثابت باقی بماند، نتیجۀ آن مفادی است که نتایج متغیری را در سطح جهان‌ها تحویل می‌دهد: جهان‌هایی وجود خواهد داشت که در آنها نگاشت برای آب به فلز دلالت می‌کند اگر یک مصداق به همراه آن نحو ذهنی معنای متفاوتی داشته باشد. اگر مصداق ثابت باقی بماند، مفادْ بدیهی خواهد بود: نگاشت آب در همۀ جهان‌ها به H2O دلالت می‌کند. برای یک نتیجۀ متوسط، می‌توان پیشنهاد کرد که محتوای محدود آن مصداق ثابت باقی بماند اما این همان چیزی را که باید تبیین کنیم پیش‌فرض می‌گیرد. پس دشوار به نظر می‌رسد که امور را به گونه‌ای مرتب کنیم که نگاشت مفهومی را از محتوای محدود به دست دهد که به صورت مناسب رفتار می‌کند.

باز هم مفاد معرفتی این مشکل را ندارد. هیچ مسئله‌ای دربارۀ اینکه در اینجا چه چیزی را در سطح جهان‌ها «ثابت نگه داریم» وجود ندارد زیرا نیازی نیست که مصداق اصلی در جهان‌های مختلف وجود داشته باشد بلکه صرفاً به فکر اصلی و روابط معرفتی آن با این فرضیه که یک جهان خاص واقعی است استناد می‌کنیم. این روابط معرفتی خوش‌تعریف‌اند و ریشه در احکام عقلانی ایدئال‌سازی شدۀ شخص دارند. همچنین هیچ مفهوم نظری‌ای را از محتوای محدود پیش‌فرض نمی‌گیرند بلکه می‌توان از آنها به عنوان مبنایی برای این قبیل مفاهیم نظری استفاده کرد.

خود فودر (1987, p. 50) این مسئله را مطرح می‌کند که محتوای محدود از نوعی که او می‌گوید قابل ارزیابی معناشناختی (برای صدق و کذب) نیست و واقعاً محتوا نیست بلکه صرفاً یک محتوای بالقوه است که محتوایی را در سیاق عرضه می‌کند. (او بعداً به همین دلیل محتوای محدود را رد می‌کند.) باز هم محتوای معرفتی از این مشکل مصون است. یک مفاد معرفتی نوعی از محتوای مرتبه‌اول است که قیود مستقیمی را بر جهان وضع می‌کند و شرایط صدق خاص خودش را دارد. مفادهای معرفتی هم می‌توانند در روابط معنایی از قبیل استلزام واقع شوند و می‌توانند با استفاده از چارچوب‌های معناییِ مشتمل بر جهان‌های ممکن که امکان قدرت تبیینی چشمگیری را فراهم می‌کنند تحلیل شوند.

استالنیکر (1990) این ایده را در نظر می‌گیرد که تقریری از این گزارۀ قطری («شرایط تحقق») می‌تواند تبیینی را از محتوای محدود به دست دهد و سه انتقاد را مطرح می‌کند. اول، پیشنهاد می‌کند که ما نمی‌توانیم یک فکر را مستقل از محتوایش شناسایی کنیم پس نمی‌توانیم بپرسیم که اگر باوری بر روی همزاد زمین بود، محتوای باور چه بود. دوم، خاطرنشان می‌کند که گزاره‌های قطری فقط در جهان‌های مشتمل بر مصداق مربوط فکر تعریف می‌شوند و بدون مصداق فکر نمی‌توانند به آسانی به جهان‌ها تعمیم یابند. سوم، خاطرنشان می‌کند که طبق پیشنهادش، محتوای محدود فرع بر محتوای وسیع است (زیرا یک گزارۀ قطری با استفاده از ماتریس دوبعدی‌ای تعریف می‌شود که با استفاده از محتوای وسیع تعریف می‌شود)، پس محتوای وسیع را پیش‌فرض می‌گیرد نه اینکه آن را تبیین کند. پاسخ: نسبتاً روشن است که دو اعتراض نخست فقط به محتوای محدودی که به طور سیاقی تعریف شده است واردند و به محتوای محدودی که به طور معرفتی تعریف شده وارد نیستند. بر اساس پیشنهاد معرفتی، هرگز لازم نیست بپرسیم که اگر باور ما باوری بر روی همزاد زمین بود، محتوای باور ما چه بود و محتوای محدود مستقیماً در جهان‌هایی تعریف می‌شود که مشتمل بر مصداق فکر مورد نظر نیستند.

استالنیکر در بحث از اعتراض دوم استدلالی را پیش می‌کشد که شایستۀ طرح است. اگر برت مفهومِ به لحاظ معنایی تبعی خود را برای فکر کردن به اینکه پدر من در رانش آرتروز دارد، چگونه می‌توانیم این فکر را در جهانی که کلمۀ «آرتروز» در زبان برت وجود ندارد و برت هیچ فکری دربارۀ سلامتی پدرش ندارم ارزیابی کنیم؟ در چارچوب معناشناختی، کاملاً طبیعی است که بگوییم که مفاد معرفتی مفهوم آرتروز برت به هیچ چیزی در جهان دلالت نمی‌کند. در واقع، کاربرد یک مفهومِ به لحاظ معنایی تبعی پیش‌فرض می‌گیرد که شخص در جامعه‌ای زندگی کند که از این واژه استفاده می‌کند همان‌طور که مفهومی مثل پادشاه کنونی فرانسه پیش‌فرض می‌گیرد که پادشاه فرانسه وجود دارد. اگر کشف کنیم که این فرض‌ها در جهان واقعی برقرار نیستند، معقول است حکم کنیم که فکرهای دربردارندۀ این مفاهیم فاقد ارزش صدق‌اند. همین امر درمورد جهان‌های ممکن جایگزین که واقعی دانسته می‌شوند صحیح است: پس مفاد معرفتی فکر برت در جهان‌های مربوطه نامتعین است. در واقع، فکر برت فضای جهان‌های متمرکزی را که در آنها فرض‌های پس‌زمینه‌ای استیفا می‌شوند بخش‌بندی می‌کند و دربارۀ جهان‌هایی که این فرض‌ها در آنها کاذب‌اند چیزی نمی‌گوید.[18]

در مورد اعتراض سوم استالنیکر: ممکن است مطابق با فهم قطری، محتوای محدود فرع بر محتوای وسیع باشد اما مطابق با فهم معرفتی این‌گونه نیست. محتوای معرفتی می‌تواند به طور کاملاً مستقل از محتوای التزامی تعریف شود و تعریف ما از مفاد معرفتی به ارزیابی التزامی استناد نکرده است. پس از این واقعیت، می‌توان مفاد معرفتی را هم‌ارز قطر یک مفاد دوبعدی دانست که مستلزم مفادهای معرفتی و التزامی هر دو است اما این مفروض پیچیده به هیچ وجه برای تعریف مفاد معرفتی لازم نیست. می‌توان نخستین بُعد این چارچوب را در چارچوبی کاملاً معرفتی و مستقل از بُعد دوم توصیف کرد.

در چارچوب حاضر، محتوای وسیع از محتوای محدود گرفته می‌شود. قبلاً دیدیم که مفاد التزامی یک مفهوم به وسیلۀ مفاد معرفتی در ارتباط با محیط مشخص می‌شود. در برخی از موارد، تقریباً روگرفتی از مفاد معرفتی در ارتباط با مفاهیم توصیفی ساده است؛ در برخی دیگر از موارد، با ثابت‌سازی مصداق جهان واقعی از مفاد معرفتی مشخص می‌شود. در مقابل، می‌توان کل داستان را دربارۀ مفاد معرفتی بگوییم بدون اینکه متضمن مفاد التزامی باشد. بنابراین، به نظر می‌رسد که اگر قرار باشد که یکی از این دو مفاد بنیادی‌تر باشد، مفاد معرفتی است. باز هم نیازی به طرح یک ادعای بیش از حد قوی نیست: هر دو محتوای معرفتی و التزامی مهم‌اند و هر دو در دامنه‌های مختلف ایفای نقش می‌کنند.

بلاک و استالنیکر (1999) چند اعتراض را به تقریری از چارچوب حاضر که در Chalmers 1996 ارائه شد، مطرح کرده‌اند. بسیاری از این اعتراضات شبیه اعتراضات فوق‌اند و مبتنی بر این هستند که این پیشنهاد را به صورت سیاقی ـ‌نه معرفتی‌ـ بفهمیم.[19] یک اعتراض دیگر این است که ابزار صوریِ دوبُعدی به تنهایی مفادهایی را با ویژگی‌های مربوطه به دست نمی‌دهد. این به‌روشنی درست است اما طبق رهیافت من، توصیفی جوهره‌دار از مفادی است که ویژگی‌های مورد بحث را به دست می‌دهد. بلاک و استالنیکر هم استدلال می‌کنند که رهیافت دوبعدی نمی‌تواند مفهوم حقیقت پیشینی را تبیین کند یا مبنایی برای آن باشد. من پیشنهاد نداده‌ام که این چارچوب می‌تواند این کار را انجام دهد بلکه از مفهوم پیشینی ‌بودن برای تعریف این چارچوب استفاده کرده‌ام. مفهوم پیشینی‌بودن و کاربردهای خاص آن در مبناسازی برای این چارچوب می‌تواند بر اساس مبانی کاملاً مستقلی دفاع شود. چالمرز و جکسن (Chalmers and Jackson 2001) به تفصیل از کاربرد پیشینی‌بودن در نشان دادن وابستگی احکام مربوط به مصداق و ارزش صدق به اطلاعات کافی دربارۀ جهان دفاع کرده‌اند.

پیشنهاد حاضر به تبیین‌های «توصیفی» از محتوای محدود نیز شباهت دارد. گاهی پیشنهاد شده است که محتوای محدود مفهومی از قبیل آب با محتوای یک توصیف مرتبط از قبیل «مایع نوشیدنی و شفاف فراوان در محیط» یا مانند آن متناظر است. در پاسخ، تعدادی از فیلسوفان (LePore and Loewer 1986; Taylor 1989; White 1982) اعتراض کرده‌اند که حتی اگر چنین توصیفاتی وجود داشته باشند، خود واژگانی مثل «مایع» هم در معرض سناریوهای همزاد زمین‌اند (مثلاً در جایی که مایعات با توده‌های به طور سطحی مشابه از شن یکی باشند) پس محتوای چنین توصیفی وسیع است نه محدود. ممکن است کسی فکر کند که این اعتراض به پیشنهاد حاضر هم وارد است زیرا من از این نوع توصیفات برای بیان ویژگی‌های مفاد معرفتی استفاده کرده‌ام. اما این توصیف صرفاً به منظور توضیح به ما مدد می‌رساند. محتوای محدود واقعی تابعی است از جهان‌های متمرکز به مصادیق و می‌تواند به طور کامل با مشخص کردن ارزش آن در جهان‌های خاص توصیف شود. به محض اینکه به سوی توصیف کوته‌نوشتی در زبان می‌رویم، نقص‌هایی وارد می‌شوند و محدودیت محتوا ناخالص می‌شود. اما خود مفاد محدود باقی می‌ماند؛ ما نباید توصیف زبانی را با امر واقعی اشتباه بگیریم.[20]

اگر از توصیفات زبانی فاصله بگیریم و «توصیفات» مربوطه را صرفاً ویژگی‌هایی بدانیم که یک مدلول باید استیفا کند یا به تعبیر بهتر، عبارت از روابطی با متفکر بدانیم، می‌توانیم به نظریۀ «توصیفی» نزدیک‌تری از محتوای معرفتی برسیم. اگر صرفاً به دنبال ویژگی‌ها و روابط باشیم، می‌توانیم از آلودگی زبانی اجتناب کنیم. شیفر (1978) این نوع از نظریۀ توصیفی را پیشنهاد می‌دهد که بر اساس آن، دلالت واقعی تحویل‌ناپذیر به وسیلۀ متفکر به خودش با اشاره به هر چیز دیگری که با ویژگی یا رابطۀ دیگری واسطه شده است، وجود دارد. اگر اشارۀ تحویل‌ناپذیر به خود را در اینجا به استناد به جهان‌های متمرکز و ویژگی‌ها و روابط را به مفادهای معرفتی نگاشت کنیم، شباهت میان این تبیین‌ها واضح است هرچند شیفر به چارچوب دوبعدی استناد نمی‌کند و پیشنهاد خود را عمدتاً به مسئلۀ تبیین فکر واقعی معطوف می‌کند.

ایدۀ مرتبط دیگر پیشنهاد لوئیس (1979) است مبنی بر اینکه باور متضمن اسناد یک ویژگی به خود است. آن‌طور که لوئیس خاطرنشان می‌کند، مجموعه افرادی که یک ویژگی را استیفا می‌کنند مستقیماً با مجموعه جهان‌های متمرکز متناظرند. لوئیس (1994) استدلال می‌کند که این نوع از محتوا محدود است و در تبیین مقدم است. در واقع، لوئیس از دیدگاه یک‌بعدی دربارۀ محتوا جانبداری می‌کند در جایی که محتوای وسیع ظاهری پیامد اسنادات باور است. در حالی که لوئیس از فهم این محتواها در قالب معرفتی جانبداری نمی‌کند و توصیف عامی از مجموعه جهان‌های مرتبط با یک باور نمی‌دهد، مثال‌هایش نشان می‌دهند که این مجموعه جهان‌ها شباهت تنگاتنگی با جهان‌های مفاد معرفتی دارند. پس به نظر می‌رسد که پیشنهاد حاضر کاملاً با چارچوب لوئیس سازگار است.

مشکلی که برای چنین تبیینی باقی می‌ماند مسئلۀ فراـ‌مفادیّت[21] است. به نظر می‌رسد که دو باور ـ‌مثلاً باورهای ریاضی‌ـ می‌توانند مفادهای معرفتی و التزامی واحدی داشته باشند در حالی که شهوداً محتواهای مختلفی دارند و نقش‌های متفاوتی را در شناخت و عمل ایفا می‌کنند. برای حل این مسائل، باید محتوای معرفتی رقیق‌تری داشته باشیم که از مفادهای معرفتی آن‌طور که من تعریف کردم فراتر برود. یک احتمال این است که به مفادها در فضای رقیق‌تری از امکان‌های معرفتی اشاره کنیم که با استفاده از عملگر معرفتی سخت‌گیرتری تعریف می‌شود (برای برخی از ایده‌های اینجا نک. Chalmers 2002e). ممکن است کسی به نوع پایه‌ای‌تری از محتوا استناد کند که ورای مفاد معرفتی نهفته است و آن را متعین می‌کند. مفادهای معرفتی و التزامی جنبه‌هایی از محتوای فکرند اما من پیشنهاد ندادم که جامع همۀ این محتواها هستند. پرسش از ماهیت توصیف کاملی از محتواهای فکر ـ‌اگر چنین چیزی فرض شود‌ـ گشوده می‌ماند.

یک پرسش گشودۀ دیگر: آیا می‌توان به طور تحویلی محتوای معرفتی فکرهای یک شخص را در قالب طبیعت‌گرایانه تبیین کرد همان‌طور که برخی کوشیده‌اند تا محتوای وسیع را در چارچوب علّی یا غائی تبیین کنند؟ قطعاً چنین تبیینی در حال حاضر در دست نیست. نخستین تلاش باید از این ایده بهره جوید که محتوای معرفتی در استعدادات عقلانی ایدئال‌سازی شدۀ شخص نمایان می‌شود هرچند خصوصیت هنجاری این ایدئال‌سازی ممکن است مانعی برای تحویل باشد همانند این واقعیت که خود این استعدادات هم با استناد به محتوا توصیف شده‌اند. دیدگاه خود من این است که محتوای معرفتی اساساً با مجموعه‌ای از سازمان کارکردی و پدیدارشناسی شخص تعین می‌یابد،[22] پس هر تلاشی برای تبیین نیازمند استناد به این دو عامل است. به هر صورت، محتمل است که اگر محتوای وسیع قویاً به محتوای محدود وابسته باشد ـ‌همانند که تبیین حاضر پیشنهاد می‌دهد‌ـ، هر نظریۀ تحویلی کافی‌ای دربارۀ محتوای وسیع باید ابتدا نظریه‌ای دربارۀ محتوای محدود ارائه دهد.[23]

9. نتیجه

شش معمایی که در ابتدای مقاله گفتیم چه می‌شود؟ خلاصه:

(1) محتوای فکر به محتوای معرفتی و التزامی ـ‌به وسیلۀ مفادهای معرفتی و التزامی‌اش‌ـ تجزیه می‌شود. فکرهای اسکار و همزاد اسکار به لحاظ محتوای التزامی تفاوت دارند و در نتیجه، مبنای اسنادات مختلفی از باور هستند اما محتواهای معرفتی آنها یکسان‌اند.

(2) فکرهای من که هسپروس هسپروس است و اینکه هسپروس فسفروس است مفاد التزامی واحد و مفادهای معرفتی متمایزی دارند همان‌طور که مفاهیم هسپروس و فسفروس مفادهای معرفتی متفاوتی دارند. بداهت اولی مستلزم بداهت دومی نیست زیرا محتوای معرفتی‌ای است که بر روابط عقلانی حاکم است.

(3) دو باور پی‌یر مفادهای التزامی متناقضی دارند اما مفادهای معرفتی سازگاری دارند. اسنادات ظاهراً متناقض باور در اینجا به خاطر مفادهای التزامی متناقض پدید می‌آیند و به این خاطر که دو مفهوم او از لندن مفادهای معرفتی متمایزی دارند که هر دو می‌توانند اسنادات باور مربوط به «لندن» را صادق کنند. هیچ تناقض عقلانی‌ای در اینجا وجود ندارد زیرا عقلانیت دائرمدار مفادهای معرفتی است.

(4) اشاریت ذاتیِ باور نشان‌دهندۀ این واقعیت است که محتوای معرفتی ـ‌نه محتوای التزامی‌ـ بر عمل حاکم است و اینکه محتوای معرفتی ـ‌برخلاف محتوای التزامی‌ـ یک مفاد متمرکز اشاری است.

(5) جهات نمود که برای نظریۀ اسناد باور مهم‌اند مفادهای معرفتی‌اند. اسنادات باور محتوای التزامی یک باورنده را مشخص می‌کنند و محتوای معرفتی باورنده را مقید می‌سازند.

(6) موارد پیشینی امکانیْ مفاد معرفتی ضروری و در عین حال مفاد التزامی امکانی دارند. محتوای معرفتی آن مدل شخص را از جهان مقید می‌کند و در نتیجه، یک گزارۀ التزامی امکانی هیچ دستاورد شناختی‌ای را نشان نمی‌دهد.

 

مسائل زیادی دربارۀ محتواهای فکر وجود دارد که با این چارچوب حل نمی‌شوند. از جملۀ آنها مسئلۀ فراـ‌مفادیّت، تبیین کامل از اسناد باور و ارائۀ تبیین طبیعت‌گرایانه از محتوا است. برخی از این مسائل احتمالاً دشوارتر از معماهایی هستند که در این مقاله از آنها بحث شد اما رهیافت دوبعدی دست‌کم وضعیت عمومی را روشن می‌کند.

 

کتابنامه:

Austin, D.F. 1990. What's the Meaning of "This"? Ithaca, NY: Cornell University Press.

Block, N. 1991. What narrow content is not. In (B. Loewer & G. Rey, eds.) Meaning in Mind: Fodor and his Critics. Oxford: Blackwell.

Block, N. & Stalnaker, S. 1999. Conceptual analysis, dualism, and the explanatory gap. Brown, C. 1986. What is a belief state? Midwest Studies in Philosophy 10:357-78. Burge,

T. 1979. Individualism and the mental. Midwest Studies in Psychology 4: 73-122. Chalmers, D.J. 1996. The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory. Oxford University Press.

Chalmers, D.J. 2002b. The content and epistemology of phenomenal belief. In (Q. Smith & A. Jokic, eds) Consciousness: New Philosophical Essays. Oxford University Press.

Chalmers, D.J. 2002c. Does conceivability entail possibility? In (T. Gendler & J. Hawthorne, eds) Imagination, Conceivability, and Possibility. Oxford University Press. [consc.net/papers/conceivability.html]

Chalmers, D.J. 2002e. The nature of epistemic space. [consc.net/papers/espace.html]

Chalmers, D.J. 2002s. On sense and intension. [consc.net/papers/intension.html]

Chalmers, D.J. & Jackson, F. 2001. Conceptual analysis and reductive explanation. Philosophical Review. [consc.net/papers/analysis.html]

Clark, A. & Chalmers, D.J. 1998. The extended mind. Analysis 58:7-19. [consc.net/papers/extended.html]

Crimmins, M. 1991. Talk about Beliefs. Cambridge, MA: MIT Press.

Davies, M.K. & Humberstone, I.L. 1980. Two notions of necessity. Philosophical Studies 38:1-30.

Dennett, D.C. 1981. Beyond belief. In (A. Woodfield, ed.) Thought and Object. Oxford: Oxford University Press.

Evans, G. 1979. Reference and contingency. The Monist 62:161-89.

Fodor, J. 1987. Psychosemantics. Cambridge, MA: MIT Press.

Fodor. J. 1991. A modal argument for narrow content. Journal of Philosophy 88:5-26.

Frege, G. 1892. Über Sinn und Bedeutung. Translated in (P. Geach & M. Black, eds.) Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege. Oxford: Blackwell, 1952.

Horgan, T. & Tienson, J. 2002. The intentionality of phenomenology and the

phenomenology of intentionality. In (D. Chalmers, ed) Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings. Oxford University Press.

Kaplan, D. 1967. Quantifying in. Synthese 19:178-214.

Kaplan, D. 1989. Demonstratives. In (J. Almog, J. Perry, and H. Wettstein, eds.) Themes from Kaplan. Oxford: Oxford University Press.

Kripke, S.A. 1979. A puzzle about belief. In (A. Margalit, ed.) Meaning and Use. Dordrecht: D. Reidel.

Kripke, S.A. 1980. Naming and Necessity. Cambridge, MA: Harvard University Press.

LePore, E. & Loewer, B. 1986. Solipsistic Semantics. Midwest Studies in Philosophy 10:595-614

Lewis, D. 1979. Attitudes de dicto and de se. Philosophical Review 88: 513-43.

Lewis, D. 1994. Reduction of mind. In (S. Guttenplan, ed.) Companion to the Philosophy of Mind. Oxford: Blackwell.

Loar, B. 1988. Social content and psychological content. In (R.H. Grimm and D.D. Merrill, eds.) Contents of Thought. Tucson: University of Arizona Press.

Patterson, S. 1991. Individualism and semantic development. Philosophy of Science 58:15-35.

Perry, J. 1977. Frege on demonstratives. Philosophical Review 86: 474-97.

Perry, J. 1979. The problem of the essential indexical. Nous 13:3-21

Putnam, H. 1975. The meaning of `meaning'. In (K. Gunderson, ed.) Language, Mind,

and Knowledge. Minneapolis: University of Minnesota Press.

Putnam, H. 1981. Reason, Truth, and History. Cambridge: Cambridge University Press.

Quine, W.V. 1968. Propositional objects. Critica 2(5):3-22.

Richard, M. 1990. Propositional Attitudes: An Essay on Thoughts and How we Ascribe Them. Cambridge: Cambridge University Press.

Salmon, N. 1986. Frege's Puzzle. MIT Press.

Schiffer, S. 1978. The basis of reference. Erkenntnis 13: 171-206.

Schiffer, S. 1990. The mode-of-presentation problem. In (C.A. Anderson & J. Owens,

eds.) Propositional Attitudes: The Role of Content in Logic, Language, and Mind. Stanford: CSLI Press.

Schiffer, S. 1992. Belief ascription. Journal of Philosophy 87:602-14.

Segal, G. 2000. A Slim Book about Narrow Content. MIT Press.

Smith, E.E. & Medin, D.L. 1981. Categories and Concepts. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Stalnaker, R. 1978. Assertion. In (P. Cole, ed.) Syntax and Semantics: Pragmatics, Vol. 9. New York: Academic Press

Stalnaker, R. 1990. Narrow content. In (C.A. Anderson and J. Owens, eds.) Propositional Attitudes. Stanford: Center for the Study of Language and Information.

Stalnaker, R. 1991. How to do semantics for the language of thought. In (B. Loewer & G. Rey, eds.) Meaning in Mind: Fodor and his Critics. Oxford: Blackwell.

Stich, S. 1983. From Folk Psychology to Cognitive Science. MIT Press.

Taylor, K. 1989. Narrow content functionalism and the mind-body problem. Nous 23:355-72

White, S. 1982. Partial character and the language of thought. Pacific Philosophical Quarterly 63:347-65.

White, S. 1991. Narrow content and narrow interpretation. In The Unity of the Self. Cambridge, MA: MIT Press.

Yablo, S. 2002. Coulda, woulda, shoulda. In (T. Gendler & J. Hawthorne, eds) Imagination, Conceivability, and Possibility. Oxford University Press.



[1] محتوا اغلب با گزارۀ ساختارمندی یکی گرفته می‌شود که یا از مفادهای التزامی مفاهیم مربوطه تشکیل می‌شوند یا از مصادیق مفاهیم مربوطه (زمانی که مفاهیم ثابت‌اند). این نوع از محتوای ساختارمند از مفاد التزامی رقیق‌تر است اما همان شرایط صدق را دارد و به صورت مشابهی به محیط وابسته است. آنچه در زیر دربارۀ مفادهای التزامی می‌گویم در مورد گزاره‌های ساختارمند هم منطبق است. به همین صورت، آنچه دربارۀ مفادهای معرفتی می‌گویم به آسانی می‌تواند با دیدگاهی سازگار شود که بر اساس آن، محتوای فکر ساختاری است که از مفادهای معرفتی مفاهیم تشکیل شده است.

[2] دنت پیشنهاد می‌دهد که جهان‌های مربوطه «محیط (یا دسته‌ای از محیط‌ها) هستند که اندام‌واره آن‌طور که در حال حاضر قوام یافته است با آن منطبق است». این دسته شاید کاملاً با دسته‌ای از جهان‌ها که همۀ باورهای شخص را تأیید می‌کنند متفاوت باشد: اشخاص گاهی با جهان‌هایی که باورهایشان را ابطال می‌کنند بهتر منطبق‌اند (برای مثال، در صورتی که بدبین یا نوع‌دوست باشند)؛ آنها اغلب دربارۀ موضوعات دور باورهایی دارند که به انطباق مربوط است و انطباق آنها اغلب مبتنی بر موضوعاتی است که درباره‌شان باوری ندارند. همچنین انتقاد مطرح‌شده در Stalnaker 1989 and White 1991 و نیز تبیین مرتب‌تر وایت را ببینید. پیشنهادهای دنت و وایت می‌توانند به عنوان نخستین تلاش برای ارائۀ تحویل طبیعت‌گرایانۀ چیزی نزدیک به محتوای معرفتی قلمداد شوند. چنین تحویلی می‌تواند به نوبۀ خود طرح بزرگی باشد.

[3] fine-grained

[4] پری (Perry 1979) این احتمال را در نظر می‌گیرد که گزاره‌های متمرکز («نسبی‌سازی شده») می‌توانند راه‌حلی را ارائه دهند اما آن را بر اساس این دلیل رد می‌کند که باور به اینکه گزاره‌ای مثل P «برای من صادق» است من را از اطراف ثالثی که باور دارند که P برای من صادق است اما عمل متفاوتی انجام می‌دهند متمایز نمی‌کند. مشکل این است که اصطلاح پری ـ‌«صادق برای من»‌ـ عنصر مصداقی غیرضروری‌ای را معرفی می‌کند. آنچه من را از فرد ثالث جدا می‌کند این است که من علی‌الاطلاق به P باور دارم یا به تعبیر بهتر، P محتوای معرفتی باور من است.

[5] برای ساده‌سازی بحث، فرض می‌کنم که سوپرمن واقعی است و با کلارک کنت یکی است.

[6] البته فکرهایی مثل گری گرانت در فیلم است و آرکی لیچ در فیلم است ممکن است اگر بدانم که گری گرانت همان آرکی لیچ است علی‌رغم تفاوت در محتوای معرفتی‌شان منجر به اعمال یکسانی شوند. اما حتی در اینجا، موقعیت‌هایی وجوددارد که طبق آنها، فکرها می‌توانند نقش متفاوتی ایفا کنند؛ مثل اینکه کسی به من بگوید که گری گرانت اصلاً آرکی لیچ نیست. در کل، هرگاه دو فکر محتوای معرفتی متفاوتی داشته باشند، دست‌کم موقعیت‌های فرضی‌ای وجود خواهد داشت که در آنها نقش‌های حاکم بر عملِ فکرها تفاوت کنند.

[7] برای استدلال مفصلی در این رابطه نک. Fodor 1990. من همچنین خاطرنشان می‌کنم که می‌توان این نوع از رفتار را به صورت التفاتی مشخص کرد اما اگر با محتوای معرفتی مشخص شود، همچنان به صورت محدود مشخص می‌شود.

[8] شاید این‌گونه باشد که در برخی موارد، خود محتوای معرفتی می‌تواند از محیط نزدیک اندام‌واره تشکیل شود، در مواردی که محیط نزدیک بخشی از دستگاه شناختی دانسته می‌شود: مثل اینکه دفتر یادداشت یک شخص را بخشی از حافظه‌اش بدانیم (نک. Clark and Chalmers 1998). در اینجا، محتوای معرفتی درونیِ دستگاه شناختی باقی می‌ماند با این تفاوت که پوست یک مرز خدادادی برای دستگاه شناختی نیست. به این ترتیب بحث میان محتوای معرفتی و التزامی عمیق‌تر از بحث میان درون‌گرایی و بیرون‌گرایی می‌شود.

[9] برخی از دیدگاه‌ها (مانند Salmon 1986) اسناداتی از قبیل «لوئی باور دارد که کلارک کنت می‌تواند پرواز کند» را به معنای دقیق صادق می‌دانند پس جهات نمود دخلی به صدق ندارند. حتی اگر این دیدگاه‌های خلاف‌شهود پذیرفته شوند، تبیین حاضر را می‌توان تبیینی از شریط (عملی) صحت شهودیِ اسنادات باور دانست. به هر دو صورت، به تبیینی از این شرایط صحت شهودی نیاز داریم تا کارکرد اسناد باور را در تبیین روان‌شناختی تبیین کنیم.

[10] نک. همچنین Cummins 1991 and Richard 1990 . بسیاری از این فیلسوفان و سایر فیلسوفان دربارۀ معناشناسی اسناد باور با چارچوب حاضر قابل تطبیق است.

[11] این نوع از امکان در بررسی جامع شیفر (1990) دربارۀ جهات بالقوۀ نمود ذکر نشده است.

[12] پس «اصل عدم تناقض» کریپکی کاذب است: ممکن است کسی به طور عقلانی باور داشته باشد که S و باور داشته باشد که not-S مادامی که این باورها متضمن مفادهای معرفتی‌ای باشند که قیود مناسب را استیفا می‌کنند.

[13] در اینجا مسئلۀ مهم محتوای معرفتی میل و معناشناسی اسناد میل را کنار می‌گذارم. طبق دیدگاه من، محتوای معرفتی یک میل نمی‌تواند در کل با یک مفاد ساده نشان داده شود بلکه نوعی از مفاد دوبعدی است که می‌تواند نوع متفاوتی از جهان‌ها را تأیید کند بسته به اینکه کدام جهان متمرکزْ واقعی است. در مواردی از قبیل «ای کاش دو اینچ بلندتر بودم» یا «می‌خواهم آنجا باشم» این مطلب روشن‌تر است. نکته این است که شاید محتوای میل عمیق‌تر از محتوای باور دوبعدی باشد.

[14] چگونه می‌توان اسنادات باور واقعی (de re) را به شکل «S دربارۀ x باور دارد که y است»  تحلیل کرد؟ در چارچوب حاضر، می‌توان پیشنهادهای کپلن (1967) و لوئیس (1979) را اقتباس کرد با این اعتقاد که چنین اسنادی صادق است وقتی S باوری با مفاد التزامی مناسب دارد که در جهان‌هایی که A ویژگی P دارد (در جایی که A مدلول «x» و P مدلول y است) صادق است و به A ذیل مفاد معرفتی مناسب‌ـ‌واقعی دلالت می‌کند. در اینجا، مفاد مناسب واقعی مفادی است که مستلزم آشنایی است: یعنی مفادی که شخص واقع در مرکز در هر جهان متمرکزی با مصداق آن مفاد در آن جهان آشنا (به معنای معاصر غیرراسلی) است اگر آن مصداق وجود داشته باشد.

[15] محتمل است که روان‌شناسی شناختی ـ‌تا آنجا که به محتوا می‌پردازد‌ـ عمدتاً به محتوای معرفتی می‌پردازد نه به محتوای التزامی. برای مثال، به نظر می‌رسد که ادبیات روان‌شناختی مربوط به مفاهیم عمدتاً به اینکه مفاهیم چگونه به جهان واقعی منطبق می‌شوند، بر چیزی شبیه مفاد معرفتی مفاهیم مربوطه تمرکز می‌کنند. نک. Smith and Medin 1981 and Patterson 1991.

[16] براون (Brown 1986) و لور (Loar 1988) پیشنهادهای مربوطی را برای فهم محتوای محدود در قالب سیاقی ارائه داده‌اند.

[17] syntax

[18] از جملۀ مفاهیم دیگری که مفاد معرفتی‌شان دامنۀ محدودی از تعین دارد اشارات حسی است. وقتی فکری مثل آن زیبا است دارم، مدلول اشارۀ من اغلب (تقریباً) به عنوان علت فلان تجربه نشان داده می‌شود.در جهان متمرکزی که در آن هیچ تجربۀ مناسبی در مرکز وجود ندارد، مفاد معرفتی ممکن است فاقد ارزش صدق باشد. این تمایز ظریف دیگری را به وجود می‌آورد: شاید شخص برای نشان دادن محتوای اشارات حسی مجبور باشد که یک تجربۀ «مشخص» را در مرکز مجموعه گزینه‌های جهان واقعی بگنجاند همان‌طور که فرد و زمان مشخصی را در آن می‌گنجاند. گنجاندن آن در مرکز گاهی برای تضمین اشاره به تجربیات و متعلقات حسی آنها که در غیر این صورت تمایزناپذیرند لازم است (شاید) مثل یک نقطه در یک زمینۀ بزرگ یا یکی از خال‌های سرخ متقارن در معمای «دو تیوب» آستن (Austin 1990) (که چارچوب کنونی راه حلی را برای آن سراغ دارد). در برخی موارد، ممکن است مراکز به بیش از یک تجربه نیاز داشته باشند و شاید به یک فکر مشخص («همین فکر خاص») نیاز داشته باشند. ممکن است کسی پیشنهاد دهد که محتواهای یک مرکز متضمن اموری با دلالت «بلا واسطه»اند: خود شخص، زمان حاضر، فکر کنونی و شاید برخی تجربه‌ها و توجهات. این موضوع پیوند تنگاتنگی با پیشنهادهای راسل دربارۀ دلالت مستقیم دارد؛ امیدوارم در جای دیگری آن را به طور عمیق بررسی کنم (همچنین نک. Chalmers 2002b).

[19] بلاک و استالنیکر در واقع خاطرنشان می‌کنند که چالمرز (1996) تفسیر سیاقی را در نظر ندارد اما پیشنهاد می‌دهند که تقریری از مسئلۀ  «آنچه ثابت باقی می‌ماند» در استفاده از فکر یا مفهوم جهان واقعی برای ارزیابی جهان‌های فاقد فکر یا مفهوم مطرح می‌شود. من فکر می‌کنم که وقتی همه چیز  را در چارچوب معرفتی مناسب بفهمیم، این مشکل به روشنی از میان می‌رود. انصافاً باید خاطرنشان کرد که بحث طرح‌شده در Chalmers 1996 دربارۀ تفاوت میان مفاد سیاقی و معرفتی صریح نیست و هرچند این بحث گرایش به پیشنهاد مفاد معرفتی دارد، تعریف دقیق آن مبهم باقی مانده است. نک. Chalmers 2002f.

[20] این شاید نشان دهد که محتوای معرفتی «بیان‌ناپذیر» است. اما مشکل واقعی صرفاً این است که به سختی می‌توان محتوای معرفتی یک عبارت را با محتوای التزامی یک عبارت دیگر نشان داد. همان‌طور که می‌توان محتوای التزامی یک مفهوم مثل آب را با استناد به محتوای التزامی هم‌ارز یک عبارت مثل H2O نشان داد، می‌توان محتوای معرفتی آن را با استناد به محتوای معرفتی هم‌ارز عبارتی مثل «مایع نوشیدنی و شفاف...» نشان داد. به سختی می‌توان فهمید چرا دومی اعتراض‌برانگیزتر از اولی است یا چرا محتوای معرفتی را «بیان‌ناپذیر»تر می‌کند. از فرنک جکسن به خاطر بحث دربارۀ این نکته ممنون‌ام.

[21] hyperintensionality

[22] برای استدلالی مبنی بر اینکه پدیدارشناسی ذاتیِ محتوای معرفتیِ دست‌کم برخی از مفاهیم است، نک. Chalmers 2002b. همچنین برای استدلال‌هایی به نفع محتوای محدودی که دارای قوام پدیداری است و می‌تواند رهیافت حاضر را کامل کند نک. Horgan and Tienson.

[23] احتمالاً نظریات علّی معاصر دربارۀ محتوا دقیقاً به همین خاطر ناموفق بودند که کوشیدند تا محتوای وسیع را مستقیماً تبیین کنند بدون اینکه بُعد معرفتی مهمی را که در تعین آن وجود دارد، به حساب آورند.

+   دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:0  نویسنده: یاسر پوراسماعیل  |